#آوا
#آوا_پارت_158
: باشه من میام به مهتابم میگم ببینم میاد یا نه ؟
کوروش لبخندی زد : حتماً میاد ، تو بیای اونم میاد
با شوخی : درس تو بخون بچه تنبل
یک پتو برداشتم و رفتم بیرون کوروش نگاهم کرد بهش لبخندی زدم و به سمت مازیار رفتم پتو رو انداختم روش .
رفتم توی اتاق به مهتاب گفتم و اونم با خوشحالی قبول کرد . ساعت پنج بود که رفتم بیرون دیدم کوروش سرش و روی کتاب گذاشته و خوابیده پتو برداشتم و انداختم روش که سرما نخور یک دفع از خواب پرید : می خواهی پایین بخوابی
کوروش به کتاب نگاه کرد و سرش و برداشت : هنوز تموم نشده
: یکم استراحت کن بقیه اش و صبح بخون
کوروش بلند شد دید مازیار رو مبل بزرگ خوابیده : همین جا می خوابم
: می خواهی بیای رو تخت من بخوابی
کوروش : مزاحمتون نمیشم
: بیا بریم مزاحم نیستی
کوروش روی تخت دراز کشید و پتو انداخت روش من و مهتابم رفتیم پایین تا اون دو تا راحت باشند .
ساعت هفت بود اومدم بالا دیدم مازیار هنوز خوابه رفتم توی اتاق خواب : کوروش ، کوروش
کوروش چشم هاش و باز کرد : جانم
: پاشو مگه نمی خواستی درس بخونی
کوروش یک دفعه پرید : ساعت چند ؟
: هفت
دستش و تو موهاش کرد : مرسی آوا جان بیدارم کردی
: خواهش می کنم بلند شو خوابت نبره
کوروش بلند شد : ببخش دیشب تو رو در به در کردم
: نه ما رفتیم تو اتاق آزیتا
رفتم توی آشپزخونه و چای درست کردم کوروش مازیار بیدار کرده بود تا دوباره درس بخونن
romangram.com | @romangraam