#آوا
#آوا_پارت_157


: نه زشت نیست چون من به شما مازیار میگم زیاد از القاب خوشم نمیاد


مازیار : هر طور راحتین


: کوروش خیلی مونده


کوروش : مزاحمیم


: نه می خواستم بدونم همین طوری


کوروش کتاب و بهم نشون داد : فقط بیست صفحه مونده که خیلی ام سنگین .


: موفق باشی


رفتم پیش مهتاب : بیا بریم توی اتاق کوروش و مازیار اینطوری نمی تونند درس بخونن


سی دی رو برداشتم و رفتیم توی اتاق در بستم و نشستیم به فیلم نگاه کردن وقتی تموم شد بلند شدم رفتم بیرون دیدم مازیار روی مبل دراز کشیده ولی کوروش هنوز داره می خونه ، براش میوه پوست کردم رفتم پیشش : خسته نباشی ، مازیار که کم آورد آره


کوروش : نه تموم کرد اون از من زودتر شروع کرده بود ، دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی


: خواهش می کنم بخور می دونم خسته ای


کوروش : نه


: چشمهات داد می زنه


کوروش : آوا


: بله


کوروش : ما پس فردا یک قرار با یک گروه از بچه ها داریم دوست داری تو مهتابم بیان


: ایراد نداره


کوروش : نه یک استادیم میاد برامون حرف می زنه جالب


: کجا میرن


کوروش : میریم کوه و یک جا میشینیم و استاد حرف می زنه


: اگه نخواهیم به حرف های استاد گوش کنیم چی ؟


کوروش : مجبور نیستی ولی حرفهاش جالب

romangram.com | @romangraam