#آوا
#آوا_پارت_156
مازیار یک دفعه سرش و بلند کرد : نه
: چون دیدم دارین رو زمین و نگاه می کنید فکر کردم نیومده چیزی گم کردید
کوروش اخم هاش و توی هم کرد : بفرمائید ، هر جا راحتین همون جا بشینید . فقط بگم ما داشتیم فیلم نگاه می کردیم .
کوروش : میریم جای میز تحریرت
: باشه برین
مهتاب از آشپزخونه اومد بیرون : سلام
کوروش : سلام مهتاب جون خوبی
مهتاب : بله مرسی
مازیار : سلام
مهتاب : سلام ، بفرمائید . راحت باشید .
مهتاب اومد پیش من و : اصلاً از این مسخره بازیش خوشم نمیاد
: ولش کن زیاد تحویل نگیر مثل اول کوروش عادت می کنه . چای گذاشتی مهتاب جونم
مهتاب : اره دیگه وقتی چیزی می خواهی مهتاب جونم
: تو امشب از دنده چپ بلند شدی ها
مهتاب : آره
روی مبل نشستم فیلم گذاشتم ، صداش و کمک کردم ولی من و مهتاب همش می خندیدم برای یک لحظه چشمم افتاد به کوروش که داره ما رو نگاه می کرد ابروم دادم بالا و اون دوباره سرش و انداخت پایین شروع کرد به خوندن .
مهتاب : وای آوا بریزش رو سیستم بعد بده به من
: باشه
بلند شدم چای ریختم برای مازیار و کوروشم گذاشتم شیرینیم توی یک ظرف براشون گذاشتم
مازیار : زحمت نکشید آوا خانم
: من فقط آوا هستم
مازیار : اون طوری که زشت
romangram.com | @romangraam