#آوا
#آوا_پارت_155
: خوب بیان بالا ، من برم به مهتاب بگم بعد بیان
کوروش : مزاحمتون نمیشم
: خود تو لوس نکن بیا من و اون که دیگه نمی خوابیم ولی بگم با هم حرف می زنیم قبول
کوروش لبخندی زد : باشه فکر کنم از پایین بهتر
وسایلی که می خواستم برداشتم : آخ راستی کوروش نمی تونم شیرینی ببرم تو برام میاری
کوروش : می خواهی همه رو امشب بخوری
: آره می خواهم خودم و تقویت کنم
از کنار مازیار گذشتم سرش و انداخته بود پایین : فعلاً مازیار
رفتم بالا : مهتاب پاشو یکم جمع کن که کوروش و مازیار دارن میان بالا
مهتاب : میان چکار کنند ؟
: این مهرداد و با همین دو تا دستم خفه می کنم باز نمی دونم داره چه غلطی می کنه که صدای ضبط ش بلند . منم برم لباس مناسب بپوشم تا راحت باشم
مهتاب : الهی بمیرم که تو خیلی ام ناراحتی
: برای من که فرقی نداره این مازیار بیچاره سرش باید همش پایین باشه کوروش که عادت کرده .
یک تاب و دامن پوشیدم : خوب مهتاب
مهتاب : آره خوب
روی مبل نشستم که صدای در اومد در باز کردم : بیان تو
کوروش : ببخشید مزاحم شدم
: وای دفعه دیگه راهت نمیدم حالا بیا تو که یخ کردم
کوروش لبخندی زد اومد تو : بیا اینم شیرینی
مازیار سرش پایین بود اومد داخل : سلام
به کوروش نگاه کردم : آقا مازیار چیزی گم کردید ؟
romangram.com | @romangraam