#آوا
#آوا_پارت_105
به طرف دستشویی رفتم برگشتم سمت مادرجون : مادرجون من خیلی شما رو دوست دارم ها
یک دفعه به یک چیزی خوردم برگشتم دیدم کوروش : ببخشید
کوروش : خواهش
دستم و شستم . سریع اومدم بیرون
مامان : آوا زشت
: چی زشت من گرسنم ، میگه زشت یعنی تو گرسنه ای زشت
دکتر : نداجون کاری نداشته باش بزار راحت باش ما می خواهیم راحت کنار هم زندگی کنیم .
پدرجون : راست میگن این آوا در روز چند تا کلمه با ما حرف می زنه اونم موقع غذا خوردن همونم می خواهی دیگه حرف نزنه
: الهی قربون شما برم پدرجون
کوروش سرش و تکون داد من اصلاً محل ندادم . با اشتها غذا خوردم که گوشیم زنگ زد : سلام خوبی ، بعد زنگ می زنم .
غذا یک دفع پرید تو گلوم مادرجون زد پشتم سریع بلند شدم : یعنی چی ؟
مهتاب : نمی دونم آوا هنوز کسی چیزی به من نگفته می تونی بیای
: اره الآن خودم می رسونم نگران نباش
مامان : آوا چی شده ؟
: هیچی
سریع رفتم لباس پوشیدم مامان اومد : چی شده آوا ؟
: هیچی بابا مهتاب بود
مامان : اتفاقی افتاده
: نه هیچی نشده ، نگران نباش
مامان و بوس کردم تا اومدم برم دکتر : می خواهی برسونمت
: نه ممنون
سریع از خونه زدم بیرون تا خونه بابا مهتاب دویدم زنگ و زدم ؛ مهتاب در باز کرد . رفتم بالا دیدم باباش روی مبل نشسته و سرش و توی دستش گرفته
romangram.com | @romangraam