#آوا
#آوا_پارت_106
مهتابم داشت گریه می کرد ، اومد توی بغلم : آوا
: چی شد حالا ، بیان بریم بیمارستان
انگار با حرف من تازه یادشون اومده باشه سریع حاضر شدند و رفتیم بیمارستان مهتاب فقط گریه می کرد حال باباشم بهتر از خودش نبود .
بالاخره دایی مهتاب اومد : چیزی نیست دکتر دستش و بخیه زده
مهتاب : دایی منصور چرا مامان اینکار و کرد
دایی منصور مهتاب بغل کرد : به خاطر فشار زیاد
منصور من میبرمش خونه
دایی منصور : می دونی که باهات نمیاد حسن
بابای مهتاب : چرا من می برمش باید بیاد می خواهد بره تو اون خونه تنها چکار کنه بیاد یک مدتی پیش من و مهتاب باشه بعد بر گرده خونه
دایی منصور : می تونی برو راضیش کن
بابای مهتاب رفت ، مهتاب : خیلی عمیق بوده
دایی منصور : با تیغ زده بود خوشبختانه من رسیدم
مهتاب : خدا رو شکر
بابای مهتاب اومد : مهتاب برو کمک مامانت قرار شد بیاد
با مهتاب رفتیم و به مامانش کمک کردیم بردیمش خونه ، مهتاب خیلی گریه کرد بالاخره آروم شد ساعت نه بود که سرویس گرفتم و برگشتم خونه ، حوصله اصلاً نداشتم یک راست رفتم بالا و روی مبل نشستم
در زدند : بله
مامان : آوا در باز کن
در باز کردم و مامان اومد تو نشست : چی شده آوا ، چرا زنگ می زدم درست جواب نمیدادی
تو موهام دستی کشیدم : مامان مهتاب خودکشی کرد
مامان زد پشت دستش و نشست : خوب چی شد
: حالش زیاد خوب نبود ، بالاخره اجازه دادند که ببریمش خونه ، حال مهتابم خیلی بد طفلی خیلی گریه کرد
romangram.com | @romangraam