#آوا
#آوا_پارت_100



خانم مولایی صورتم بوسید : دوست دارم من و عمه صدا کنی مثل کوروش


: چشم عمه جون


خانم مولایی دوباره بوسم کرد و رفت بیرون مامان و دکتر هم پشت سرش رفتند کوروش اصلاً به من توجه ای نکرد منم محل ندادم ، فقط دنبالشون تا دم در رفتم مهتابم پیشم بود . بازم خداحافظی کردیم و اون ها رفتند.


مهتاب ادای کوروش در آورد اگه من صاحب همچین خواهری می شدم رو زمین دیگه نبودم


: ولش کن مهتاب


روی مبل خودم انداختم : مامان باید تخت و هم عوض کنی


مامان به من نگاهی کرد : باشه حالا


خندیدم : فردا با دکتر قرار بزار برو زشت که شب بیاد رو زمین بخواب


مامان : حالا پاشو برو بخواب


: خوب بگو فضولی نکن دیگه


مامان : نه برو بخواب کارها رو بزار برای فردا


: من فردا نیستم ها


مامان : ایراد نداره قرار اشرف خانمم بیاد


: راستی مامان چرا اتاق آزیتا رو ندادی اون که بزرگتر بود


مامان به من نگاهی کرد : ترسیدم یک بار ناراحت بشه


سرم و تکون دادم . با مهتاب رفتیم بالا : خوب یک مبارز جدید به خانواده اضافه شد .


مهتاب : تو هم که حالش و همون اول گرفتی


: دمم گرم


مهتاب : فردا رو بگو که می خواهی کنفرانس بدی


: آره برم لباس عوض کنم یک دور بکنم که آماده باشم


مهتاب : وای که چقدر حوصله داری



romangram.com | @romangraam