#آوا
#آوا_پارت_101
مهتاب خوابید و من درس و مرور کردم بلند شدم و پشت پنجره ایستادم و به ستاره ها نگاه کردم از خدا خواستم که مامانم خوشبخت بشه .
موقع کلاس استاد مرتضوی شد وقتی وارد شد : برنامه چیه ؟
یکی از بچه ها گفت خانم شجاعی کنفرانس باید بدن
استاد به من نگاهی کرد : بفرمائید خانم شجاعی
رفتم و شروع کردم به توضیح دادن یکم این درس طولانی تر بود برای همین بیشتر زمان برد . وقتی تموم شد استاد : مرسی بفرمائید بشینید
داشتم می رفتم سمت صندلیم که آبادانی بلند شد : خانم شجاعی این برگه تون واقعاً ممنون
: خواهش می کنم .
نشستم مهتاب : چی بود
: لیست کتاب ها
مهتاب : آوا فصل پنج و میدی که من کنفرانس بدم
: آره
استاد : خوب جلسه دیگه هر کی آماده بود می تونه بیاد کنفرانس بده
یکی از بچه ها گفت : استاد فصل چهار قرار شد آقای طالبی بدن ، برای فصل پنج مشخص نمی کنید استاد
استاد : نه هر کسی که احساس کرد بهتر می تونه میاد کنفرانس میده .
بالاخره امروزم گذشت . با مهتاب داشتیم می رفتیم خونه : وسایلم خونتون باشه بعد میام می برم
: نمیای خونه ما
مهتاب : نه میرم خونه کار دارم ، فردا که کلاس نداریم بریم بیرون
: باشه تماس میگیرم
مهتاب : باشه عزیزم ، خداحافظ
وارد خونه شدم چه آشوبی بود دکتر و کوروش وسایلشون و آورده بودند اصلاً یادم رفته بود دیدم تخت مامان توی حیاط رفتم بالا وارد خونه مامان که شدم کوروش با زیرپوش و شلوارک بود : سلام
کوروش به من نگاهی کرد : سریع رفت توی اتاقش
بعد دیدم لباس پوشیده اومد بیرون : نمی تونی زنگ بزنی
romangram.com | @romangraam