#آوا
#آوا_پارت_99


: حقوق


خانم مولایی : آفرین


دیگه مجلس داشت ساکت می شد که بلند شدم آهنگ شاد گذاشتم و همه رو مجبور کردم برقصند . همه داشتند می رقصیدن فقط کوروش نشسته بود مامان به من نگاهی کرد رفتم سمت کوروش : کوروش جان همه شادی کردن الی شما


کوروش : هم تو شادی میکنی بسته


بهم برخورد با آرامش : از جات بلند شی خیلی ناراحت میشم


رفتم پیش مهتاب و شروع کردم با اون رقصیدن . دکتر خودش کوروش بلند کرد و اون به احترام پدرش بلند شد به من نگاه کرد و من اصلاً محلش ندادن


مهتاب : مثل اینکه جنگ شروع شد


خندیدم : آره


بالاخره ساعت ده شد میز و چیدم شام اومد و همه شروع کردند به خوردن . آخرین نفری بودم که غذا می کشیدم . فقط کنار شایان خالی بود رفتم کنارش نشستم


شایان آروم : چرا این مثل برج زهر مار


: زیاد تحویلش نگیر خودش و لوس کرده


شایان : نگو که آتیشش نزدی


برگشتم به شایان نگاه کردم : یعنی چی ؟


شایان : هیچی


مهمونی تموم شد و همه برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی کردند و رفتند . دکتر هم با خواهرش و پسرش رفتند و قرار شد وسایل مورد نیازش و بیاره . مامانم اتاق کوروش و بهش نشون داد اتاق قبلی من بود می دونستم که جرائت نکرده به اتاق آزیتا دست بزنه


البته اتاق منم بزرگ بود


کوروش : مرسی


مامان : فقط باید تختش و عوض کنم


کوروش : خوب نیازی نیست ، اجازه بدید اول استفاده کنم اگه خوشم نیومد عوضش می کنم


مامان : هر طور مایلی کوروش جان


دکتر به من که رسید : خوب دخترم من بازم ازت ممنونم ، اگه تو نبودی من و مامانت هیچ وقت به هم نمی رسیدیم


فقط لبخندی زدم به خانم مولایی : خیلی لطف کردید خانم مولایی واقعاً از آشنایی با شما لذت بردم

romangram.com | @romangraam