#ارباب_تاریکی_پارت_94

چینی به پیشانیم انداختم:

_ اینجا کجاست؟

صادق پوزخندی زد و جلو تر از ما به طرف اولین سوله حرکت کرد: _حتما انتظار برج و بارو داشتی؟ دنبال تخت سلطنتی خان داداشت بودی؟

نقاب ساختگی غرور به صورتم زدم و به پریسا اشاره کردم که دنبالم بیاید.

_دنبال چیزیم که بتونم جلوی حرف مفت رو بگیرم.

شانه به شانه اش شدم و نیم نگاه تحدید آمیزی به او انداختم: _حواست باشه که تو جز اولین نفرات نباشی!

تنها به پوزخند صداداری اکتفا کرد.

سه سوله‌ی زنگ زده و نیمه رنگ شده کنار هم قرار داشتند و به نظر نی رسید از انتها به هم وصل باشد.

جلوی در اولینشان توقف کردیم. صادق نگاهی به اطراف انداخت و بعد دو ضربه به در آهنی زد، که صدایش برخلاف انتظارم آرام بود.

چند ثانیه بعد دریچه‌ی مخفی روی در کنار رفت که من تازه متوجه وجودش شدم. چشم های ریز و ابرو های مرتب شده‌ی مردی مشخص شد.

_کد؟

صدایش خشک و بی انعطاف بود. صادق هم مشابه خودش جواب داد:

_ سی و دو ششصد و هفتاد و چهار

مردمک های تیره‌ی چشم هایش که در تاریکی خیلی مشخص نبود، بین ما حرکت کرد و دریچه را بست. قبل از اینکه چیزی بپرسم در با صدای نسبتا بلندی باز شد.

صادق نگاهی به من انداخت:

_ بیا.

خودش وارد شد و من هم پشت سرش قدمی برداشتم، که حس کردم دستم گیر کسی است.

سوالی به طرف پریسا برگشتم و نگاهش کردم؛ خیلی نگران بود.

پریسا: هنوزم دیر نشده می شه نریم!؟

دلداری دادن بلد نبودم و حتی خودم هم به کارم ایمان نداشتم با این وجود سعی کردم قاطعانه حرف بزنم.

_برای پشیمون شدن دیره! بهم اعتماد کن

دستم را از بند انگشتان داغش رها کردم و وارد شدم.

دیوار آهنی مقابلمان بود که در کوچکی از همان جنس داشت. صادق و آن پسر دست به سینه به ما نگاه کردند.

صادق: باید بازرسی بدنی بشید.

با سر تایید کردم، که صادق به سمت من آمد و آن پسر به طرف پریسا.

ناخودآگاه اخمی روی صورتم نشست:

_ اون چیزی همراه خودش نداره کاری بهش نداشته باش.

صادق در حالی که به پهلو هایم دست می کشید، پوزخندی زد: اتفاقا باید همون رو بگردیم؛ کارت رو بکن علی.

علی قدمی به سمت پریسا برداشت و او قدمی عقب رفت. با خشم چنگی به شانه ‌ی صادق زدم که سرش را بلند کرد.

_کاری باهاش نداشته باش!

خودم از خشم و حالت بم صدایم تعجب کردم انگار که اصلا این صدا متعلق به من نبود.

romangram.com | @romangram_com