#ارباب_تاریکی_پارت_93


یکی از آن ها با سماجت و خشم اسلحه اش را رو به پریسا تکان داد:

_ ولش کن وگرنه شلیک می کنم.

اما این دختر بر خلاف تمام دختر هایی که تا امروز دیده ام زیادی نترس بود، البته به غیر از خواهرش پریناز.

پوزخندی زد و کتف مرد را بیشتر به پایین فشار داد که ناله‌ی او بلند تر شد:

_ من اهل این بچه بازیا نیستم پسر جون! ببین چی می گه انجام بده.

قبل از اینکه دو اعتراضی شود مرد دیگری که برای سرکشی آمده بود اسلحه اش را پایین آورد و روبه من گفت:

_می رم با رییس حرف بزنم، کاری نکنین.

سر تکان دادم و دور شدنش را نگاه کردم؛ فکر نمی کردم به این اسانی بتوانم رییس را ببینم اما در اشتباه بودم.

پریسا کمی به من نزدیک شد و کنار گوشم زمزمه کرد:

_ به نظرت اشتباه نکردیم که اومدیم؟

گوشم از برخورد نفس های پریسا خارش گرفت که با بالا آوردن شانه ام برطرفش کردم.

مثل خودش زمزمه کردم:

_ چاره‌ی دیگه ای نداشتیم بهم اعتماد کن.

با شک سرش را تکان داد و کنار کشید. نیم ساعت بود که هر دو نفرمان صندلی عقب ون مشکی رنگی رنگی نشسته بودیم و همراه همان مردی که اول در پارک دیدیم به سمت قرار گاه اصلی می رفتیم. فکر کنم اسمش صادق بود چون راننده‌ی ون او را به همین نام صدا کرد.

کارشان روی حساب بود، چن قبل از حرکت ما یک نفر جایگزین صادق شد تا تیم چهار نفره ناقص نشود!

دستم را داخل جیب شلوارم فرو بردم و سعی کردم نفس عمیقم را با آرامش بیرون بدهم تا کتفم بیشتر از این تیر نکشد. استرس داشتم و دروغ چرا؟ کمی می ترسیدم، شاید هم خیلی بیشتر از کمی!

آدمی نبودم که بخواهم محکم باشم و قدم های بلند برای زندگیم بردارم و می توانستم راحت به ترسم اعتراف کنم اما نمی توانستم نادیده اش بگیرم.

_مردونگیم زیر سوال نمی ره اگه بگم می ترسم؟

_هیچی به غیر از نامردی کردن مردونگی یه مرد رو زیر سوال نمی بره، ترس که جای خود داره!

صدای محکم مهرداد، در گوشم تکرار شد و کمی از اضطرابم کم کرد.





باید برای یک بار هم که شده مستقل و قدرتمند عمل می کردم حتی اگر آخرین بارم باشد.

با ترمز محکم ماشین به خودم آمدم. از پشت شیشه های دودی ماشین نگاهی به تاریکی شبانه انداختم.

صادق: پیاده بشید.

بی چون و چرا اطاعت کردیم و بیرون آمدیم.

کمر شلوارم را یک دستی بالا کشیدم و مرتب کردم؛ زخمم می سوخت و این سوزش متفاوت با قبل، نگرانم می کرد که بدنم فشار زیادی را متحمل شده است. ای کاش حداقل تا زمانی که از این مهلکه خارج شویم خون ریزی نکند.

نسیم شبانه‌ی آخر تابستان موهایم را بهم ریخت. صدای هوهوی ملایمی که می آمد و خاک رقیقی که از زمین بلند می شد فضا را ترسناک می کرد، با دست سالمم همه را کنار زدم و بالا دادم که بلندیش جلوی دیدم را نگیرد.

نگاهی اطراف انداختم. ماشین کمی دور تر از جاده پارک کرده بود و تا چشم کار می کرد زمین خالی و بیابان بود.

وقتی از تهران خارج شدیم انتظار رسیدن به ویلا یا خانه ای مجلل را داشتم اما الان تنها چیزی که می دیدم چند سوله‌ی متروکه‌ی کنار هم بود.


romangram.com | @romangram_com