#ارباب_تاریکی_پارت_95


صادق پوفی کشید و با سر به علی اشاره کرد.

بازرسی تمام شد و من نفسم را درد بیرون دادم، نمی دانم کارش از قصد بود یا واقعا نمی دانست من زخمی هستم که مدام روی شانه ام کوبید و اجدادم جلوی چشمم ردیف کرد.

پریسا موبایلش را تحویل داد و کنار من قرار گرفت خم شدم و مماس صورتم قرار گرفتم:

_به مهرداد اس دادی؟

نگاهم کرد و پلک هایش را روی هم گذاشت.

نفسم را آسوده بیرون دادم؛ چه قدرتی داشت این مرد که من حتی کیلومتر ها دورتر با شنیدن اسمش حس امنیت می کردم!

در آهنی باز شد و پشت سر صادق وارد شدیم.

لامپ های مهتابی سالن را روشن کرده بودند و مثل بیرون تاریک نبود.

مانیتور های متعددی به دیوار های یک طرف وصل شده بود و جلوی آن ها تعداد زیادی میز بود و مردانی که همه هدفون روی سرشان بود، به آن ها خیره شده بودند.

از سمت دیگر سالن که محل عبور و مرور بود حرکت کردیم که توجه چند مردی که ایستاده بودند و صحبت می کردند به سمت ما جلب شد. در نگاهشان چیزی به غیر از حیرت نبود!

انگشتان گرم پریسا بین انگشتان سرد من خزید و در هم قفل شدند. دستش عرق کرده بود و استرس داشت، برای یک بار هم که شده نقش حامی را بازی کردم و فشار اطمینان بخشی به دستش آوردم.

سوله ها بهم مرتبط بود و از انتهای سوله‌ی اول وارد سوله‌ی دوم شدیم که به غیر از چند متر اولش که سیمان بود، بقیه‌ی زمین پوشیده از کاه و پوشال بود و چند نفر روی آن تمرین مبارزه می کردند. چشم هایم از دیدن برق شمشیری سامورایی که دست یک نفرشان بود گرد شد.

آخر سالن میدان تیر اندازی کوچکی قرار داشت، که با شیشه های احتمالا ضد گلوله از قسمت مبارزه جدا می شد.

بدون اینکه وارد این سوله شویم به سمت آخرین سالن رفتیم ولی ای کاش کمی بیشتر تعلل می کردیم چون وضعیت آخری اصلا دلچسب نبود!

چینی به بینیم انداختم و با تاسف به منظره‌ی مقابلم نگاه کردم. صدای آهنگ انگلیسی بلندی می آمد.

میز قماری وسط سالن بود و چند نفر دور آن نشسته بودند، که صدای خنده های سرخوششان گوش فلک را کر می کرد. دست پریسا را رها کردم و چند قدم جلو رفتم.

این بود؟ آن شکارچیانی که حرفش را می زدند این ها بودند؟ این هایی که من دور این میز قمار می دیدم، مشتی عیاش خوش گذران بودند که شبشان را با مستی صبح می کردند.

نگاهم بین ورق هایی که دستشان بود چرخید؛ برادر من به خاطر طمع کدام یکی از این ها مرد؟ کدام یک از این کفتار ها این حماقت را کردند؟

نگاهی به اطراف انداختم و با قدم های بلند خودم را به استریو رساندم و دو شاخه اش را از برق کشیدم.

بلافاصله صدای موزیک قطع شد و ناله های اعتراض آمیزشان بلند شد.

یکی از آن ها برگشت و با لحن کشداری گفت:

_تو دیگه کدوم خری هستی؟

نگاهم به لیوان پر از مشروبش افتاد و کنترلم را از دست دادم. شاهین به خاطر این ها مرده بود؟

فکم منقبض شد و با خشم به سمتش رفتم:

_ هر خری هستم به خودت مربوطه اما امشب عزراییل توام!

قبل از اینکه بتواند حرفی بزند لگدی به پایه‌ی صندلیش زدم، که شکست و تن سنگین و بی مصرفش روی زمین افتاد

فریاد زدم:

_برید بیرون.

چشم های قرمز و مستشان دیگر خماری نداشت اما حرکتی هم نمی کردند و در شوک بودند.

نگاهم بین آن ها رد و بدل شد و لگدی به میز زدم و با تمام توان نعره کشیدم:


romangram.com | @romangram_com