#ارباب_تاریکی_پارت_87


در صدایم بغضی نهفته بود که فقط یک مرد کمر شکسته می توانست درکش کند.

با حیرت گفت:

_اعضای خودش؟ تو چطور؟

سرم را بلند کردم و دو دستم را پشت سرم روی تخت تکیه دادم: _پس می دونستی!

اخم غلیظی روی صورتش نشسته بود:

_نه، من نمی دونستم!

پوزخندی زدم و از روی تخت بلند شدم. قدمی برداشتم و فاصله‌ی بینمان را پر کردم و از این چند سانتی متر فاصله مستقیم به چشم هایش زل زدم.

_ چه می دونستی چه نه؛ برام فرقی نداره!

اما دیگه اجازه نمی دم باهام بازی کنین؛ می خوای قاتل شاهین رو به سزاش برسونی؟ قاتل برادرت؟ خیلی خب به من کمک کن تا به هدفم برسم!

اخمش غلیظ تر شد و با لحن سردی گفت:

_هدفت چیه؟

کمی فاصله گرفتم: می خوام نابودشون کنم، همشون رو برای شروع با گروه خودم شروع می کنم .



متعجب شد:

_ گروه خودت؟

به سمت پنجره‌ی قدی اتاق رفتم و به آسمان پر ستاره که ماهی تازه متولد را درون خودش داشت خیره شدم.

_ آره!

برادرم مرده اونا فکر می کنن من برای انتقام اومدم؟ درست فکر می کنند، گروه برادرم به من می رسه و انتقامشو از هرکسب که لازم باشه می گیرم!

نگاهی به او انداختم که متفکر به من خیره شده بود:

_ هستی مهرداد؟

سر تکان دادن او همزمان شد با لبخندی که روی لب من آمد؛ اما این لبخند مثل قبلی ها از شادی یا حتی حسی خوب نبود.

خباثت عجیبی را درون خودم احساس می کردم که تازه بیدار شده بود.

به هلال خیلی باریک ماه نگاه کردم و ورود به دنیای سیاهی و تباهی را به خودم تبریک گفتم.

به اصرار مهرداد سر میز شام نشستم و مثلا غذا خوردم.

دانه های برنج را زیر دندان هایم با حرص له می کردم و حتی طعمشان را متوجه نمی شدم؛ تنها اطلاعاتم از چیزی که می خودم این بود که ام خورش قیمه است.

فکرم پیرامون مسائل مختلف می چرخید.

آینده، حال، گذشته!

انگار کل زندگی من در ابهام قرار گرفته بود که حالا حتی به نفس کشیدن خودم شک داشتم و می ترسیدم، آن هم تحت کنترل شخصی بوده باشد.

_ آقا بهزاد؟

از افکارم بیرون آمدم و تازه نگاهم به بشقاب خالی افتاد؛ قاشق و چنگال را در دستم بی هدف نگه داشته بودم و خیره به بشقاب بودم نگاهم روی بشقاب تک تکشان چرخید که همه یا نیمه بودند یا تازه شروع کرده بودند. موجی از خجالت و حقارت در وجودم سرازیر شد.


romangram.com | @romangram_com