#ارباب_تاریکی_پارت_86

دستم از حرکت ایستاد و فقط به کادر سفید رنگ خیره شدم.

زیر اسم شکارچیان عدالت عناوان رییس قرار داشت و مقابل آن نام برادرم.

چند لحظه‌ی دیگر به مانیتور خیره شدم و بعد ناخوداگاه قهقه ای سر دادم. باور کردنی نبود مگر نه؟

شاهین نامدار، برادر من رییس شکارچیان شب بود، او رییس قاتلانی بود که در نهایت خودش را کشتند!

چند ساعت بعد را در اغما و بی خبری سپری کردم.

لپ تاپ آنقدر روشن ماند تا در نهایت خودش تصمیم به خاموشی گرفت. نگاهم روی دیوار مقابلم بود و اگر می توانستم نفس هم نمی کشیدم!

سوالاتی داشتم که خیلی عذابم می دادند مهرداد می دانست چه کسی برادرم را کشته و مرا وارد این بازی کرد؟ همه‌ی این کار ها با نقشه بود؟ چرا برادر من باید چنین آدمی باشد؟

ستایشش می کردم؛ تا قبل از دیدن آن فیلم نحس با تمام وجودم این مرد را ستایش می کردم و به او قبطه می خوردم اما حالا می دیدم که او یک گناهکار است.

اصلا از کجا معلوم خود او نفوذی نبود و خودش را به دروغ لو نداد؟ آن همه خون ریزی به خاطر او بود یا به دست او؟

اصلا برادرم مرده بود؟

بی شک اگر ممکن بود مغز کسی از فکر زیاد متلاشی شود این شرایط برای من رخ می داد. در این وضعیت احمقانه‌ی تردید و ابهام مدام به یاد زنی می افتادم که هنوز عاشقانه به پای شوهرش نشسته بود و حلقه اش را در دست داشت!

پوزخندی زدم و گفتم:

_ تو لیاقت این رو داری داداش؟ لیاقت همچین زنی رو داری؟

با برخورد ضربه به در اتاق به خودم آمدم. صداهایی که از بیرون می آمد تقریبا گنگ بود و درک درستی از مفهومشان نداشتم، اما می شنیدمشان! متعلق به چند نفر بودند که همه اسم مرا صدا می زدند، چرا داخل نمی آمدند؟

سری به فراموش کاری خودم تکان دادم؛ در را خودم قفل کردم تا از همه دور باشم و حالا بعد از این چند ساعت به نظر بد نمی آمد که شخصی را ببینم.

از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم. به یاد نداشتم هیچ وقت قدم هایم اینقدر سست و بی حال بوده باشد. ایراد از عضله های پایم نبود، مشکل کمری بود که زیر بار گناهان هم خونم شکسته بود!

تمام این سال ها یایم و تنها بودن مرا به این اندازه عذاب نداد که حالا فهمیده بودم برادرم رییس گروهی قاتل بوده است!

مسیر چندصد کیلومتری را طی کردم و بالاخره به در رسیدم؛ دستم را به دیوار گرفتم و با دست دیگرم کلید را چرخاندم.

با باز شدن در صداها قطع شد نگاهی به چهره‌ی تک تکشان انداختم که به غیر از نگرانی چیزی درش مشهود نبود.

در را نیمه باز گذاشتم و به سمت تخت رفتم:

_ بیا تو مهرداد.

روی تخت نشستم و آرنجم را روی زانویم گذاشتم و دستم را تکبه گاه سرم کردم.

با شنیدن چند صدای پا صدایم را بلند تر کردم:

_ فقط مهرداد.

هر موقع دیگری که بود با شنیدن این صدای گرفته از حنجره ام تعجب می کردم، اما الان نه!

کمرم با آن همه قدرت شکست. صدایم که جای خود داشت!

نفهمیدم مهرداد چطور آن ها را راضی کرد اما خودش در را بست و به این سمت امد. پاهایش که مقابلم قرار گرفت، سر بلند نکردم تا او را ببینم.

مهرداد: زده به سرت؟ چت شده که از عصر تا الان نه جواب می دی نه خبر می دی که هنوز اکسیژن حروم می کنی؟

از عصر تا الان؟ از گوشه‌ی چشم نگاهی به پشت سرم انداختم ملیحه که به اینجا آمد صبح بود و الان از عصر گذشته بود!

پوزخندی زدم و در دل گفتم ضربه‌ی برادرم کاری بود.

_ تو می دونستی که شاهین رو اعضای گروه خودش کشتن؟

romangram.com | @romangram_com