#ارباب_تاریکی_پارت_85


به پشتی صندلی چرمش تکیه زد و گفت:

_الان که این فیلم رو می بینی من دیگه زنده نیستم! شاید هیچ وقت توی موقعیتی قرار نگیری که مرگ خودت رو پیش بینی کنی اما من الان توی همون موقعیتم.

دوربین کادر محدودی را پوشش می داد و من دیدی به اطرافش نداشتم، نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

شاهین: نه سالم بود که فهمیدم تو دیگه باهامون زندگی نمی کنی. برخلاف تو من توی خانواده بزرگ شدم، توی خانواده‌ی خودمون!

یادم نمیاد چه طور شد که تو ازمون جدا شدی هیچ وقت هیچ کس بهم جواب نداد و خودمم چیزی پیدا نکردم. از وقتی که تو رفتی اون خونه برای من جهنم شد! پونزده سالم بود که تصمیم گرفتم بر خلاف قولی که بهم دادیم پزشک نشم.

نمی دونم اصلا یادت هست یا نه یا اگه یادت هست چرا هیچ وقت برنگشتی پیش ما، داداش تو به کور ترین گره ای تبدیل شدی که پلیسی مثل من هیچ وقت نتونست بازش کنه!

اصلا یادم نمی آمد چنین قولی به کسی داده باشم لعنت به من که حتی یادم نمی آمد این پسر را قبل از این دیده باشم.

شاهین: رفتم دانشکده‌ی افسری اما اون جا اونطوری که من می خواستم پیش نرفت؛ بعد از یه مدت که خدمت کردم توی اداره‌ی پلیس، از بینمون نیروهای زبده رو انتخاب کردم و فرستادن به یه سازمان تا اونجا آموزش ببینیم. روزی هزار بار آرزوی مرگ می کردم خیلی دیر اما بالاخره فهمیدم که قصدشون از فرستادن ما به اونجا کشتنمون بوده نه آموزش!

اما بالاخره شانس آوردم و نجات پیدا کردم. مهرداد نجاتم داد! می گم مهرداد چون اگر الان این فیلم به دستت رسیده پس حتما خیلی وقته که با اون اشنا شدی، اما اگه هنوز نمی دونی اون کیه منم ترجیه می دم بهت نگم.

مهرداد قبلا گفته بود که از عضویت شاهین مطمئن نبوده و حالا شاهین داشت می گفت خود او نجاتش داده؟

نمی دانستم مهرداد کیست؟ منظورش از این حرف چه بود؟ دیدن برادر دوقلوی خودم ان هم به فاصله‌ی دو سال قبل آن قدر عجیب و هیجان آور بود که قلبم تند بزند. حالا با طرح این معما ها بیشتر استرس می گرفتم.

شاهین: چند ساعت پیش بهم خبر دادند باید با مهرداد توی یه ماموریت شرکت کنم. می گن انتخابم به خاطر توانایی هامه اما من می دونم یه دستایی توی کاره، بهزاد اگه تو الان داری تصویر من رو می بینی یعنی اینکه من نتونستم خودم رو نجات بدم و پای تورو هم به این لجنزار کشیدم. معما ها زیاده داداش و حل کردنش کار توئه فقط می تونم بهت دو تا امتیاز بدم!

اول اینکه بگم احتمالا به دست همون گروهی که توش بودم می میرم.

دوم اینکه یه فایل پی دی اف همراه این فیلم هست، توی اون تمام اطلاعاتی که تا امروز تونستم مخفیانه و با جاسوسی پیدا کنم رو ریختم. ممکنه نسبت به زمانی که نیازش داری قدیمی باشه اما بدرد بخوره!

نفس عمیقی کشید و لبخندی زد:

_ از آیندم خبر ندارم اما اگه زنده بمونم حتما دنبالت می گردم و باهم خانواده رو دوباره سرپا می کنیم!

ازت معذرت می خوام که تو درگیر این قضایا شدی، اگه همه چیز طبق محاسبات و حدسیات من پیش بره تو دیر یا زود مهره‌ی جدید این بازی می شی مردان قدرت همیشه نیاز به دست آویزی دارند تا باهاش بازی کنند. تو باید قدرتمند تر از اونا باشی و مطمئنم شخصی که کنارته بهت این راه رو نشون می ده اما یاده نره که هیچ وقت بهش اعتماد نکن، اون مرد روزی برای تو از همه خطرناک تر می شه.

دستش را تکیه گاه چانه اش کرد: _در آخر ازت یه خواهشی دارم؛ اگه پرینازو دیدی و می شناسیش مراقبش باش. اون تنها موجودیه که بعد از تو دوباره به من زندگی کردن رو نشون داد.

خواهش دومم اینه که مثل من نباز برنده شو داداش، من همیشه بهت ایمان دارم!

خدانگهدار.

ویدیو بسته شده بود اما من هنوز خیره به مانیتور بودم.

همین؟

اولین و آخرین ملاقاتم با برادرم همین بود؟

از من عذر خواهی کرد که وسط این بیابان برهوت رهایم کرده و دارم از تشنگی تلف می شوم؟

تمام برادریش همین بود؟

پوزخندی زدم؛ به پریسا حق می دادم که از او عصبانی باشد و مشکلات پریناز را گردنش بیندازد. به نظر می رسید برادر من آن قهرمانی که همه فکر می کردند نیست.

یک قهرمان اول از خانواده‌ی خودش مراقبت می کرد؛ اما او مرا دقیقا وسط خطر قرار داده بود.

_چرا چرت و پرت می گی مرد نا حسابی؟ کدوم خونواده؟

در حالی به پوزخند روی لب هایم عمق می دادم پی دی اف را باز کردم و سریع صفحات را رد کردم. جداولی از اطلاعات و سلسله مراتب رتبه های گروه های مافیایی بود و همه و همه با دقت تنظیم شده بود.

بین همه‌ی آن ها یک نام مثل خاری در چشمم فرو رفت و آن نام شاهین بود.


romangram.com | @romangram_com