#ارباب_تاریکی_پارت_88

سر بلند کردم و نگاهی به صورت آرایش کرده‌ی ملیحه انداختم؛ حقا که اسم دلالت بر مثما داشت!

_بله؟

لبخند مادرانه ای زد که چروک های ریزی که لبش افتاد:

_ غذا خوب بود؟

هر موقع دیگری که بود مطمئنا از شرم سرخ می شدم، اما حالا این قدر تهی بودم که حتی به روی خودم نیاورم.

با سر تایید کردم:

_بله، خیلی ممنون.

لبخندش عمق گرفت و شکستگی چهره‌ی ظریفش را بیشتر به رخ کشید:

_ از من تشکر نکن؛ دست پخت ساریناست.

سارینا که بود؟ اخمی از گیجی روی صورتم نشست و مسیر نگاه ملیحه را دنبال کردم که به دختر جوانی رسیدم که بیشتر از بیست سال نداشت. لبخند خجولی زد و سر پایین انداخت که همزمان نگاه من هم پایین تر رفت و روی شکم بر آمده اش ثابت ماند.

باردار بود؟

کسی گلویش را با خشم و صدای بلندی صاف کرد که باعث شد تازه رایان را ببینم که کنار سارینا نشسته بود و با اخم و غیظ به من نگاه می کرد. تازه یادم افتاد که رایان زن داشت و به احتمال نود درصد این دختر همسرش بود.

آرش که کنار من نشسته بود خنده ای کرد و محتویات دهانش را کنار لپش فرستاد:

_ این داداشمون کلا نگاهش می چرخه، اما بچه‌ی چشم پاکیه.

رایان غیرتی شده بود؟ اما من که کاری نکردم!

با برخورد دستش روی میز نگاه خیره ام را از چهره‌ی شاداب و زیبای سارینا گرفتم.

رایان: خداوکیلی یه نفر اینجوری به زن خودت نگاه کنه چشماش رو در نمیاری؟

عارف از صدر میز، با لحن سرزنش آمیزی اسم پسرش را صدا زد.

سرم را پایین انداختم و سعی کردم فکر پریناز را که یک دفعه به ذهنم هجوم آورد کنار بزنم:

_من مجردم!

به صندلی تکیه داد و با چشم های گرد شده گفت:

_ دیگه بدتر؛ اصلا چیه این همه جوون عزب توی این خونه اند؟

دلیل این بحث چه بود؟ شوخی بود یا جدی؟ اصلا چرا من اینجا نشسته بودم، در حالی که غذایم را ندانسته خوردم؟

آرش با خنده گفت:

_ چیه نکنه می خوای امشب شوهرمون بدی؟

همه خندیدند؛ حتی مهرداد اخمویی که در اتاقم نگاهش سرد تر از همیشه بود. اما حالا فارغ از همه جا و همه چیز داشت به شوخی آرش می خندید.

جو اتاق برایم سنگین بود، من متعلق به این جمع نبودم. من دلیلی برای شاد بودن نداشتم بهزاد نامدار هیچ وقت جایی میان یک خانواده نداشت و حالا حضورم این جا زیادی نا موضون و زشت به نظر می آمد.

علی رغم ادب و احترام از سر میز بلند شدم که صدای خنده ها قطع شد. بدون اینکه به هیچ کدامشان نگاه کنم قدمی به عقب برداشتم و گفتم:

_ شب بخیر.

بی هیچ حرفی فضای ساکت شده‌ی آشپزخانه را ترک کردم و بیرون آمدم. صدای قدم های خسته و ماتم زده ام روی پارکت نسبتا بلند بود؛ یکی از دست هایم را در جیب شلوار کتانم فرو بردم و پا روی پله‌ی اول گذاشتم که با صدای زنگ متوقف شدم.

هر کسی که بود با من کاری نداشت بنابراین بی توجه به صدای دوباره، از پله ها بالا رفتم. کسی در را باز کرد و من حتی نفهمیدم کی بود. خسته بودم و خودم دقیقا دلیل این خستگی را درک نمی کردم.

romangram.com | @romangram_com