#ارباب_تاریکی_پارت_76
_برو!
لحظه ای نگاهم روی او ثابت ماند و وقتی صدای اولین شلیک را شنیدم بی درنگ روی گرداندم و دویدم.
در، انتهای سالن و طرف مقابل لاین ها بود و این فرصتی می خرید تا برای چند ثانیهی دیگر هم توسط گلوله های پلیس سوراخ سوراخ نشوم.
با تمام سرعت دویدم و همین که به در رسیدم دست گیره را کشیدم و دعا کردم، که قفل نباشد. انگار برای اولین بار بود که شانس به من رو کرد و در باز شد.
خودم را داخل کوچهی خلوت انداختم و با تمام توان به طرف سر کوچه دویدم که به خیابانی متصل می شد.
حالا چه؟
حالا باید چکار می کردم؟
تا کجا قرار بود بدوم؟
در حالی که نفس نفس می زدم ایستادم و دستم را روی پهلوی دردناکم گذاشتم. با شنیدن صدای پاهایی که شتابان نزدیک می شددو طرف خیابان فرعی خلوت را بررسی کردم.
راه ادامه داشت، شاید تا بی نهایت شاید هم کمتر اما من توانی برای دویدن نداشتم.
_ اون جاست.
ناقوس مرگم بود که نواخته می شد؟
با آخرین توانم قدمی برداشتم که مستقیم روی زمین فرود آمدم. مامور ها اسلحه به دست نزدیک می شدند، نزدیک و نزدیک تر.
با صدای جیغ لاستیک های ماشینی نگاهم به سمت مخالف برگشت و لحظه ای بعد پژویی مقابلم متوقف شد.
دری که به سمت من بود با شتاب باز شد و...
و شاید چهرهی آرش جلوه ای از یک فرشتهی نجات بود که خدا برایم نازل کرد. بدون فوت وقت دست دراز شده اش را گرفتم و خودم را داخل ماشین کشیدم.
ماشین از جا کنده شد و دیگر برایم اهمیتی نداشت که پلیس ها چقدر با من فاصله دارند.
آب دهان خشک شده ام را قورت دادم:
_چه طور اومدی این جا؟
فرمان را داخل خیابان اصلی پیچاند:
_ مهرداد بهم گفت.
نیم نگاهی به من انداخت و بعد با وحشت گفت:
_این خون چیه؟
انگار منتظر این حرف بودم، تا سوزش شدیدی که پشت شانه ام را فرا گرفته بود احساس کنم. قطرات گرم مایعی روی بدنم جاری بود که بی شک خون خودم بود.
چه طور نفهمیده بودم که زخمی شده ام؟
چه طور با این درد شدید که حالا نفسم را گرفته بود این مسافت را دویدم؟
صدایی از درون مغزم جوابم را داد:
_ پریناز گفت برو تو هم رفتی!
با یاد آوری شنیدن اسمم از دهان آن دختر لبخند بی جانی روی لبم نشست. اولین بار بود که اسمم را صدا زد و همین یک بار آن قدر زیبا این پنج حرف را ادا کرد، که مطمئنم معتاد به شنیدنش شده ام.
با حس سنگینی پلک هایم و بی توجه به فریاد های آرش، چشم هایم را بستم.
( کنار باغچه ای نشسته بودم و با بیلچهی کوچک اسباب بازیم ضربه های کم زوری به خاک سفت شده می زدم.
romangram.com | @romangram_com