#ارباب_تاریکی_پارت_75


این بنز های مشکی با چراغ های قرمز گردان٬ که با سرعت به سمت در شیشه ای باشگاه می آمدند. ماشین های پلیس بودند؟

جوکر: پلیسا!

با صدای ترسیده‌ی جوکر به آنی از جا پریدیم؛ نگاهم روی کل سالن و نور های رنگیش چرخید و وقتی چیزی پیدا نکرد با خشم به سمت جوکر برگشتم.

_ این خراب شده دیگه در نداره؟

نیروهای مسلح سرتاپا سیاه پوش نوپو با سرعت از ماشین ها پیاده شدند و به سمت در دویدند.

جوکر: آخر سالن بولینگ یه در هست می خوره به یه کوچه، برید عجله کنید.

هم زمان با ورود نیرو های پلیس بازوی پریناز شوکه شده را گرفتم و دنبال خودم کشیدم. با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم به سمت در شیشه ای سالن بولینگ دویدم و وقتی به در رسیدم با لگدی بازش کردم.

نمی توانستیم از بین جمعیت راحت بدویم. نگاهم روی لاین های صاف بازی افتاد و دوباره پریناز را دنبال خودم کشیدم.

صدای شلیک گلوله از پشت سرمان می آمد اما چون در سالن نشکن بود، در امان بودیم. خوب می دانستم که باید قبل از رسیدن آن ها به این قسمت از ساختمان خارج شویم وگرنه کار من یک نفر تمام بود.

همین که پایم روی اولین لاین قرار گرفت و لیز خودم تازه فهمیدم چه حماقتی کردم.

سطح لاین ها به خاطر سر خوردن توپ های بولینگ همیشه روغن زده می شد و من این را فراموش کرده بودم.

نگاهی به پشت سرم انداختم و با نزدیک شدن مامور ها به در شیشه ای، لیز خوردن را فراموش کردم و بازوی پریناز را سفت تر چسبیدم و با خودم همراهش کردم.

با وارد شدن نیرو های پلیس و همهمه‌ی مردم فقط کم مانده بود که سر خودم را به زمین بکوبم. هر چند قدم یک بار زمین می افتادیم و ناله های ریز پریسا با وجود آن شلوغی به گوشم می رسید و عذابم می داد.

این بار که زمین خوردیم پریناز دیگر بلند نشد.

پریناز: تو برو اونا با من کاری ندارند.

دستم را دور کمرش حلقه کردم و از زمین بلندش کردم؛ فقط چهار لاین دیگر مانده بود باید می رفتیم!

بی توجه به اصرار های او برای ماندن از موزیک تندی که پخش می شد نیروی مضاعف گرفتم و دنبال خودم کشیدمش. من این دختر را رها نمی کردم خدا می دانست اگر الان تحویل پلیس می دادمش دوباره کی او را می دیدم.

تمام سعیم را کردم که چند قدم باقی مانده را زمین نخوریم.

از روی لاین آخر بی توجه به حضور پرینازی که به من تکیه کرده بود پریدم، اما متوجه زمین خوردنش نشدم و وقتی توقفش را دیدم دنبال خودم کشیدمش.

سرمای دستی را پشت دستم احساس کردم و به سمش برگشتم.

چشم های خوش رنگش از درد خیس شده بود و زانویش که به فلز کنار لاین گیر کرده بود زخمی.

صدایش گرفته و نارسا بود:

_دیگه کافیه؛ من نمی تونم پاشم برو بهزاد برو دارن می رسن بهمون.

با خشم گفتم:

_ این جا تنها ولت کنم برم؟

لبخند بی جانی زد: اونا همکارای منن. خطر برای توئه نه من، برو.

با باز شدن در توسط اولین مامور سیاه پوش دست پریناز را رها کردم.

چشم هایم را برای لحظه ای بستم و علی رغم میل باطنیم قدمی از او دور شدم:

_زخمت رو به یه دکتر نشون بده تو اون اداره یه دکتر هست حتما مگه نه؟

بی توجه به حرف من لب زد:


romangram.com | @romangram_com