#ارباب_تاریکی_پارت_74
پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم: _حالا همه فکر می کنند من همون آدمم؟
با تاسف نچ نچی کرد:
_ اونا می دونند تو برادر شاهینی و دقیقا از همین می ترسند.
گیج شده نگاهش کردم به فرض اینکه من برادر شاهین بودم٬ دلیل می شد که مثل او خطرناک باشم؟
جوکر: برادر تو کشته شده. ارژنگ بر خلاف تمام مدارک مسئولیت قتل اون رو به عهده نگرفت و البته دلیلی هم نداشت که این کارو بکنه اونم وقتی که پولش رو دزدیده؛ بنابراین کار یه نفر دیگه بوده اما کار کی؟
نفسی گرفت و ادامه داد:
_ اگه تو برای انتقام گرفتن اقدام کنی پای همشون گیره! به خصوص که مهرداد و کل گروهش حمایتت می کنند، پس...
بین حرفش پریدم و در حالی که متفکر به میز روبرویم خیره بودم ادامه دادم:
_ پس یا سعی می کنند من رو بدست بیارند تا رقیباشون رو از دور خارج کنم. یا سرم رو زیر آب می کنند تا خطری نداشته باشم.
به چهرهی جا افتادهی جوکر نگاه کردم، لبخندمحوی زد:
_ دقیقا!
_حالا باید چی کار کنم؟
شانه بالا انداخت:
_چه می دونم؟ این تصمیم توئه نه من!
باز دمم را با حرص بیرون دادم: _حداقل بگو اینا که دنبالمن، کیان؟ چی کارن؟ چند نفرند؟
خندهی خشک و نمایشی کرد: _صورت حسابت سنگین می شه ها! پول با خودت آوردی؟
با دهان باز مانده و متحیر به پریناز نگاه کردم؛ چرا با خودم فکر کردم او در راه رضای خدا به ما اطلاعات مفت می دهد؟
من که شپش در جیبم گل گویچک بازی می کرد بنابراین باید زیر منت این دختر می رفتم.
با حرفی که زد بادم خالی شد:
_ ولی ما که پول نداریم!
چشم هایم را در حدقه چرخاندم و شانس خیلی خوبم را ستایش کردم.
جوکر دوباره خشک و نمایشی خندید:
_ از شما دو نفر که چیزی در نمیاد طرف حساب من مهرداد خانه، شنیدم اون رییس جدید شده درسته؟
پریناز بی رمق، سری به تایید تکان داد.
این جا هم مهرداد و اعتبارش! انگار بدون اسم این مرد حتی نمی توانستم یک کار ساده را انجام دهم.
_نگفتی اونا چی کارا می کنند؟
جوکر بی تفاوت گفت: قاچاق مواد، آدم، اسلحه... شغل مشترک همشونه؛ پنج تا باندن که رییس یکیشون رو دیدی البته اون یه نفر معمولا خلافش سبکه اما جز همیناست.
چهار تا دیگه باقی می مونه که داداش مرحومت عضو یکیشون بود. همون گروه قاتلا!
سه تای دیگه معمولا مخفی کار می کنند برای همین اطلاعات زیادی ازشون نیست؛ بهت توصیه می کنم با هیچ کدومشون طرف نشی٬ این کارارو ول کن برو رد زندگی خودت پسرجون.
زندگی خودم؟ در زندگی خودم دیگر بهزادی وجود نداشت که بتواند مدرک تحصیلیش را قاب کند و به دیوار بکوبد، زندگی من حالا همین بود؛ در این دنیا و با مردم ترسناکش.
نگاه از دست های چفت شده ام که روی میز بود گرفتم و سرم را بالا آوردم که خشکم زد.
romangram.com | @romangram_com