#ارباب_تاریکی_پارت_64

هوا گرگ و میش بود و به غیر از روشنایی اندکی که از پنجره روی تخت افتاده بود نور دیگری وجود نداشت.

نگاهم بین مجسمه های عتیقه و میز تحریر بزرگ چوبی که روبروی تخت قرار داشت جا به جا شد. این جا دیگر کدام خراب شده بود؟

دستی به گردن دردناکم کشیدم و دقیقا روی جایی که کانون درد بود مکث کردم، سرنگ همین جا فرو رفته بود. آهی کشیدم و خواستم از روی تخت بلند شوم که در اتاق باز شد و مردی داخل آمد و چون پشتش به من بود مرا ندید.

در را با آرامش بست و به این سممت برگشت؛ برخلاف انتظار من اصلا جا نخورد.

مرد: بالاخره به هوش اومدی؟

نگاهی به ساعت مچی فلزی انداخت:

_ البته یه کم دیر!

مسکوت به چهره‌ی نا مشخصش نگاه کردم. با قدم های محکمی به این سمت آمد و دست هایش را پشت کمرش قلاب کرد؛ کت و شلوار شیکی به تن داشت که قامت بلندش را به خوبی قاب گرفته بود.

روی تخت نشست و دستی به موهای جوگندمیش کشید چهره اش جذاب یا زیبا نبود ولی ابهت و گیرایی خاصی داشت که مرا جذب خودش کرد، اما حالت عجیب چشمان کشیده و بادامیش مرا در مورد هویتش به شک می انداخت.

مرد: خب چی فهمیدی؟

با دیدن نگاه پرسشی من حرفش را ادامه داد:

_منظورم صورتمه، برداشت اولیه ات از من چیه؟

گلوی خشک شده ام را صاف کردم و با صدای گرفته ای جواب دادم: _ایرانی نیستید؟

لب های باریک و چفت شده اش به حالت تحسین کمی بالا رفت: دو رگه ام؛ دیگه چی فهمیدی؟

فارسی را بدون لهجه حرف می زد اما تن صدایش کمی مثل شرقی ها بالا بود.

نمی دانستم گفتن این حرف ها درست است یا نه اما او منتظر جواب بود، آب دهانم را قورت دادم

_ ابهت، شجاعت، غرور و... قدرت.

صدایش سرد و بی حس بود: _قدرت!

نفس عمیقی کشید و پا روی پا انداخت:

_می دونی چرا این جا هستی؟ اصلا این جا کجاست؟

خودش قبل از من جواب داد:

_به خاطر همین قدرت فکر نمی کنم تو من رو بشناسی برای همین به نظرم بهتره خودم رو معرفی کنم، من همونیم که آریا و اون زن رو کشتم توی دنیای خودمون بهم می گن سناتور.

موج سرمایی در تمام تنم پیچید. او قاتل آریا و ملکی بود؟ دلیل فراری بودن من؟ همانی که می خواست مرا بکشد؟

اما مهم تر از تمام این سوال ها چیز دیگری بود. چند بار پلک زدم تا به خودم مسلط شوم، که احساس کردم گوشه‌ی لبش بالا رفت اما خیلی کوتاه!

با صدای گرفته ای پرسیدم: دنیای... دنیای شما؟

با سر تایید کرد و با چشمان قهوه ای کشیده اش مستقیم به من خیره شد:

_خیلی وقته که دنیای تو هم شده اما چون نه اعضاش رو می شناسی نه چیزی از قوانین می دونی، پشت سر هم داری دردسر درست می کنی مطمئنم حتی توی ذهنتم نمی گنجه که چه قدر بین افراد این دنیا شهرت پیدا کردی!

ابروهایم از تعجب بالا پریدند:

_ من؟

سناتور: بله تو!

یه آدم بی تجربه که تمام تصمیمات و حرکاتش بی قاعده است و هیچ حساب و کتابی نداره، اما با همین بی قاعدگی کار های جالبی کرده. تو باعث جلب توجه خیلیا شدی؛ خیلیا هنوز تورو ندیدند اما شمشیرو برات از رو بستن ولی من فقط ازت یه سوال دارم چه طور این کارو می کنی؟

romangram.com | @romangram_com