#ارباب_تاریکی_پارت_63
_آره تو، وقتی نداری باید بری اگه اتفاقی افتاده باه داریم زمان هدر می دیم.
درست می گفت باید اقدامی می کردم. پریناز، چهرهی بعد از گریمش را ندیده بودم اما مطمئن بودم که می شناختمش حتی از زیر گریم.
هول شدم:
_باشه باشه کجا بود آخرین بار؟
رایان: توی همون سالنه فقط عقب تر احتمالا جایی نزدیک در برو پیداش می کنی.
آخرین نگاه را به جمعیت انداختم و روبه خروجی دیگر دویدم. نگاهم همه جا می گشت روی هر فای خالی یا هر زنی که می دیدم. لعنت به من که امروز صبح حاضر شدنم طول کشید و نتوانستم گریم او را ببینم.
وسط سالن ایستادم و دور خوردم چرخیدم. هیچ کس نبود یا هیچ نشانه ای از، پس کجا بود؟کجا؟
رایان: بهزاد؟
_ می رم بیرون.
از بین مردم با تنه زدن عبور کردم و صدای اعتراضشان را نادیده گرفتم؛ فعلا کارهای مهم تری بری رسیدگی داشتم.
با برخورد هوای خنک و آزاد به صورتم و پیدا نکردن پریناز نا امید ایستادم :
_نیست رایان نیست!
رایان: به مهرداد اطلاع دادم الان خودش اقدام می کنه، تو برگرد توی سالن.
با شنیدن صدای مردی توجهم به در سالن جلب شد:
_اقای بهزاد نامدار؟
مرد بلند قد و لاغر اندامی با قدم های استوار به من نزدیک می شد و من اورا نمی شناختم:
_خودمم شما؟
با فاصلهی کمتر از یک متر مقابل من ایستاد:
_ یک نفر هست که می خواد شمارو ببینه.
ابرویی بالا انداختم:
_ اون کیه؟
با فرو رفتن جسم تیزی در گردنم سرم به عقب برگشت و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان بدهم دستش را دور سینه ام حلقه کرد و سورنگ را بیشتر در گردنم فرو کرد: بعدا می فهمی.
صدایش خشک بود و خشدار و از همه مهم تر چهره اش که خیلی آشنا بود، او را کجا دیده بودم؟ این چشم ها زیادی اشنا بود. دیدم تار شد و زانوهایم شل شدند و در آغوشش رها شدم.
پیش از اینکه هویتش را تشخیص دهم؛ از هوش رفتم.
غلتی روی تخت زدم و تنم را بیشتر در نرمیش فرو بردم. بدون شک آرش با من دشمنی داشت که که این قدر سخت تمرینم می داد. نسیم ملایمی صورتم را نوازش می کرد و موهای تافت نخورده ام را روی صورتم می ریخت؛ نوک بینیم می خارید اما خسته تر از آن بودم که بخواهم کاری کنم.
عطر خنک و ملایم نعنا در ریه هایم می پیچید و روان آشفته ام را التیام می بخشید. چرا تا امروز متوجه نشده بودم که این جا گیاه نعنا هست؟ همسر عارف واقعا یک نعمت بزرگ بود، که فقط نصیب بعضی از مردان می شد مردانی مثل عارف، مثل برادرم!
حتی با یک لحظه فکر کردن به او کل وجودم از یادش پر می شد. این دختر محکم چه داشت که مرا به خود جذب می کرد؟
اسمش در ذهنم تکرار شد و زمزمه وار روی زبانم آمد، تصاویری برایم تداعی شدند و با کامل شدن ارتباطشان با هم٬ پلک هایم سریع از هم فاصله گرفت و چشم باز کردم.
وحشت زده روی تخت نشستم و در حالی که نفس نفس می زدم نگاهی به اطرافم انداختم.
این جا اصلا اتاق من نبود! همه جای اتاق بزرگ پر بود از وسایل مختلف و قیمتی با برخورد چیز نرمی به گردنم سریع به عقب برگشتم و با پنجرهی بازی که پرده های روشنش در هوا موج می خوردند رو به رو شدم.
romangram.com | @romangram_com