#ارباب_تاریکی_پارت_62

_سلام خانم کوچولو!

دستش را بالا آورد و بی سیمم را قطع کرد. حالا دیگر ارتباطی با گروه نداشتم.

بهزاد

با پایین آمدن آن چهار مرد در حلقه ای محافظان از پله برقی، مهرداد مرا به عقب هدایت کرد خودش جلو رفت. دکتر عارف جلو تر از آن سه مرد کت و شلواری که از نگاه های گیج و کنجکاوشان می شد فهمید خارجی و نخبه هستند. همیشه به این اصل معتقد بودم که افراد باهوش معمولا در موقعیت های حساس اشتباهات احمقانه ای می کنند؛ هرچند که خودم هیچ وقت نتوانستم در این شرایط قرار بگیرم اما موارد زیادی دیده بودم.

چهره‌ی این چهار نفر مثال عینی همین قضیه بود.

آرش همراه با بقیه‌ی اعضای گروه به سمت آن ها رفتند و مشغول مدیریت کردن جمعیت شدند.

خودم را از بین جمعیتی که به سمت آن ها هجوم برده بودند عقب کشیدم و تمام مدت حواسم بود، که با این تنه خوردن ها و هول شدن ها کلاه کپم از سرم نیفتد. جایی که شلوغی کمتر بود ایستادم و نفس راحتی کشیدم. آن قدر سر و صدا زیاد بود که حس می کردم الان است کر شوم. دیشب که مهرداد درمورد ماموریت گفت حتی به این فکر نکردم، که پای یک ماموریت حفاظتی در میان باشد. آن هم با یک ماسک سفید رنگ روی صورتم و کلا کپ مشکی که با بقیه‌ی لباس های اسپرتم ست شده بود.

یک لحظه حس کردم صدایی از بی سیمی که توی گوشم بود شنیدم. چینی از صداهای آزار دهنده‌ی اطرافم به بینی انداختم و انگشن اشاره ام را در گوش دیگرم فرو کردم.

_تو؟

صدای خشنی با تمسخر گفت:

_سلام خانم کوچولو.

با قطع شدن ناگهانی صدا اخم کردم. مطمئن بودم که مربوط به یکی از اعضای گروه است و اما طبق گفته‌ی مهرداد نباید هیچ ارتباطی تا آخر ماموریت قطع می شد، پس این...

_مهرداد

محال بود بتواند در آن شلوغی چیزی بشنود. بلند تر گفتم:

_ مهرداد!

به جای مهرداد رایان جواب داد: _چیه بهزاد، مشکلی پیش اومده؟

_یکی از بی سیما قطع شده.





مغز متفکر گروه لحظه ای سکوت کرد و بعد عصبی گفت:

_ درسته هیجده ثانیه پیش بی سیم پریناز قطع شده؛ لعنت چرا این قدر دیر فهمیدیم؟

با شنیدن اسم پریناز و مروروآن صدای زنانه لرزش عجیبی در تمام تنم حس کردم.

نگران گفتم:

_باید چی کار کنیم؟ مهرداد جواب نمیده.

صدایش از قبل عصبی تر بود:

_ نمی دونم بذار فکر کنم، از نیروها کسی می تونه بره دنبالش؟

نصف نیروهای آرش همراه با آن چهار نفر بیرون رفته بودند و فقط چند نفر مانده بودند؛ کلافه شدم: _نه فکر نکنم ممکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟

_اوکی پس خودت باید بری.

چشم هایم که بین جمعیت به دنبال مهرداد می گشت گرد شد:

_چی؟ من؟

اینبار داد زد:

romangram.com | @romangram_com