#ارباب_تاریکی_پارت_61


در حالی که دور می شدم گفتم:

_ کار جفتمون مسخره است فرقی نمی کنه.

جمعیت زیاد بود و دائم تنه می خوردم؛ تمام حواستم را جمع کرده بودم که اسلحه ای که پشت شلوار جینم بود یا چاقویی که داخل جیب مانتویم گذاشته بودم حس نشود.

چهره‌ی مردم عادی بود و بیشترا مشتاق و منتظر. شلوغی امروز فرودگاه اول به دلیل پرواز های زیادی بود، که همزمان شده بودند و دوم به این دلیل که افراد زیادی به استقبال دانشمندان و نخبه های خارجی می آمدند.

هر سال همین طور بود، دقیقا زمان اجلاس ها و همایش های علمی ما شلوغ ترین جدول کاری را داشتیم. گروه همیشه برای حفاظت اقدام آمادگی می کرد و این کار برای من خسته کننده و تکراری شده بود اما برای نامدار نه! از یاد آوری اولین ماموریت خودم لبخندی روی لبم آمد اما با تنه‌ی محکمی که خوردم لبخندم محو شد و با خشم به مردی که این کار را کرده بود نگاه کردم. او هیچ نگفت حتی عذرخواهی هم نکرد فقط بی تفاوت از کنار من گذشت که همین تعجبم را زیاد کرد.

لحظه ای برگشتم تا دوباره ببینمش اما آنجا نبود. نگاهم روی زن ها و مردهای داخل سالن چرخید اما او بینشان نبود. با تعجب شانه بالا انداختم و به مسیرم ادامه دادم. دستم را روی کتفم گذاشتم و به آرامی مالشش دادم و به این فکر کردم، که مهرداد چطور امروز صبح با دادن خبر حضور نامدار همه را غافلگیر کرد!

این مرد همین بود همیشه مرموز و عجیب! گفته بود کاری می کند که چهره اش قابل شناسایی نباشد. خیلی دوست داشتم بدانم گریم او چطور است. مسلما نمی توانستند چهره‌ی اورا هم، مثل من با آرایش زیاد تغییر دهند. به دستور مهرداد با ماشین های جدا أمدیم تا شکی ایجاد نشود و از شانس بدم من با پریسا همراه شدم.

بی سیم تقه ای کرد و بعد از چند تراک کوچک صدا وصل شد: _هواپیما نشسته اونا دارن وارد می شن آماده باشید. وضعیت تیم یک چطوره؟

_ آماده ایم قربان.

صدای پریسا خیلی محکم و همزمان با من پخش شد و لبخندی روی لبم نشاند. این دختر اگر مسخره بازی هایش را کنار می گذاشت، استعداد بی نظری در این حرفه داشت.

مهرداد: تیم دو چطوره؟

آرش به نمایندگی از اعضای گروهش جواب داد:

_همه در موقعیتن قربان.

صدایش حالتی را نشان نمی داد اما امروز صبح غم خاصی در چهره اش بود، او هم مثل تمام مردان دنیا از شکست نفرت داشت!

مهرداد: تیم سوم؟

صدای نکره‌ی اسی در بی سیم پیچید؛ اگر امکانش برایم بود همین حالا دستگاه را خاموش می کردم اما حیف که نمی شد.

اسی: همه آمادن مهرداد.

مهرداد نمی دانستم واقعا چرا شر این مرد را از سر همه کم نمی کرد! او حتی برخلاف همه‌ی ما که به رییس جدید احترام می گذاشتیم هنوز با مهرداد طوری رفتار می کرد که انگار زیر دست اوست.

مهرداد: پشتیبانی؟

رایان با خنده گفت: دلینگ دلینگ. اینجا ون پشتیبانیه؛ من خوبم همه خوبن شما چطورین؟

صدای بیرون آمدن بازدم کلافه‌ی مهرداد از سینه اش در گوشمان پیچید و همه را به خنده انداخت.

مهرداد: دارن میان.

خنده قطع شد و همه حواسشان را جمع کردند. از حالا به بعد بی سیم ها قطع نمی شد و همه در ارتباط بودیم.

مهرداد: اومدن، شروع عملیات.

نگاهی به مردی انداختم که هنوز سرگردان و دنبال مسافرانشان بودند خداروشکر که تا الان ناحیه‌ی من امن بود. حرکتی به کمرم دادم تا پشت سرم را نگاه کنم که چیزی در گودی کمرم فرو رفت. خشک شدم و صاف ایستادم

_اشتباهی نکن که جبران نداشته باشه!

صدایش خشدار و بی حالت بود. نرم را تکان دادم و نگاه از سینه‌ی عصلانیش گرفتم و به صورتش چشم دوختم.

از حماقت خوردم حیرت کردم. چطور وقتی به من تنه زد نفهمیدم؟

با بهت گفتم: تو؟

لبخند مسخره ای زد:


romangram.com | @romangram_com