#ارباب_تاریکی_پارت_65


شانه بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:

_همش از شانس گند منه جناب سناتور!

پوزخندی زد و از روی تخت بلند شد. صدای پاشنه ‌ی کفش های چرمی تیره اش روی اعصابم بود اما چیزی نگفتم.

سناتور: تو واقعا فکر می کنی اینا شانسی بوده؟

_آره.

دستانش را پشت کمرش قلاب کرد و وارد قسمت تاریک اتاق شد:

_ توی تمام این مدت تو فقط یه شانس داشتی اونم شرکت توی اون مهمونی بود؛ بقیه‌ی اتفاقات، هرچی که بود، همش برنامه ریزی شده بود.

اول تعجب کردم اما بعد ابروهایم در هم رفت:

_ یعنی چی؟

جواب نداد و همچنان به متر کردن اتاق با قدم هایش ادامه داد. از این سکوت کلافه شدم و ایستادم

_ نمی شنوی چی می گم؟ منظورت چیه؟

وسط اتاق ایستاد و به سمت من برگشت؛ قدمی از تاریکی بیرون گذاشت و روبروی من ایستاد

سناتور: اون شب توی اون مهمونی یه نفر بهت تنه زد یه مرد چشم قهوه ای، می دونی اون مرد کی بود؟ اون محافظ من بود که اون شب توی اون مهمونی دعوت داشت اون تورو دید و به من خبر داد که یه نفر شبیه شاهین نامدار.

من اول تعجب کردم اما محال بود که اون شخص شاهین باشه چون خودم توی مراسم خاکسپاریش بودم، پس تحقیق کردم و فهمیدم که تو کی هستی و شاید باورت نشه اگه بهت بگم اون موقع اولین باری بود که فهمیدم شاهین یه برادر دو قلو داشته.

بازدم عمیقش را بیرون داد:

_مهرداد توی مغزت فرو کرده که اون نجاتت داده اما در واقع نقشه‌ی من بود که توی لاویج مشکل ایجاد کنم، تا مهرداد برای بررسی بیاد و تورو توی پارک جنگلی ببینه.

بی توجه به تپش های تند قلبم و نفسی که در سینه ام سنگینی می کرد پرسیدم:

_چرا؟

طوری که انگار مسئله‌ی خیلی پیش پا افتاده ای را بیان کند گفت:

_ چون می خواستم برام یه کاری انجام بدی.

قدمی به سمت او برداشتم و فاصله‌ی چند متری را کمتر کردم. دست خودم نبود که صدایم بالا رفت و عصبانیتم فوران کرد:

_ چرا؟ فقط به خاطر پول؟ مگه اون پول چه قدره که به خاطرش این همه آدم بمیرند؟ اصلا ارزشش رو داره؟ ارزش داره؟

جمله‌ی آخرم را با فریاد بلندی بیان کردم، نفس نفس می زدم و گرمای صورتم را احساس می کردم اما او کاملا آرام مقابل من ایستاده بود و مرا ارزیابی می کرد.

قدمی جلو آمد و چشم های باریکش را ریز تر کرد:

_ تو واقعا فکر می کنی این همه هیاهو به خاطر چند صد میلیون پوله؟

هنوز هم عصبانی بودم اما صدای خشدارم ملایم تر بود:

_اگه به خاطر پول نیست، پس دلیلش چیه؟

دست هایش را از هم باز کرد و با چشم به اطرافمان اشاره زد:

_ به خاطر قدرت!

اخم غلیظی روی صورتم نشست اما چیزی نگفتم.


romangram.com | @romangram_com