#ارباب_تاریکی_پارت_231


رایان کمی از بهزاد فاصله گرفت و چند ضربه ی آرام به شانه اش زد: _من جای تو بودم همخونه شدن با پریسا رو فراموش می کردم، اونم وقتی که...

سرش را به گوش بهزاد نزدیک کرد و چیزی زمزمه کرد که نشنیدم اما حاضر بودم همان لحظه هر کاری بکنم تا بفهمم ان دو نفر دارند چه می گویند.

همین که حرف رایان تمام شد بهزاد مثل برق گرفته ها از جا پرید و سریع به سمت من برگشت و با چشم های گرد شده نگاهم کرد. دهانش با حیرت باز شد:

_ تو کی اومدی؟

رایان توی گلو خندید چیزی شبیه موفق باشی داداش، زمزمه کرد و از آشپزخانه خارج شد.

بی توجه به هیبت خشک شده ی او موبایلم را داخل جیب مانتوی کوتاهم سر دادم و به سمت سینک ظرف شویی رفتم و دستکش های پلاستیکی زرد رنگ را پوشیدم. بهزاد هنوز همان جا ایستاده بود و با دقت به چیزی که نمی دانم چه بود نگاه می کرد. عاقبت از نگاه خیره اش خسته شدم.

_به سلامتی، سکته ی کامل زد از دستت راحت شدیم؟

با ابر ظرف شویی یکی از بشقاب ها را کف مالی کردم و نیم نگاهی به او که تازه ری استارت شده بود انداختم.

اخمی به چهره نشاند و کنارم ایستاد، جفت دیگر دست کش ها را پوشید و گفت:

_من تا خیلی هارو کفن نکنم، از این دنیا دست بر نمی دارم.

با فکر به اینکه دو ساعت قبل دوباره از هوش رفته بود پشیمان شدم که این بحث را شروع کرده ام، اما حالا باید ادامه می دادم.

_ مثلا کیا؟ منظورت منم؟

بشقاب شسته شده را به سمتش گرفتم و دست او بالا آمد اما با شنیدن این حرفم دستش در بین راه خشک شد . نگاهم را از یقه ی پیراهنش بالا کشیدم و به زمرد هایش چشم دوختم. نمی شد چیزی از آن دو تیله سبز فهمید.

چند لحظه در همان حالت ماندیم و من در عمق چشمان سبز وحشیش غرق شده بود، که بالاخره او پل نگاهمان را قطع کرد و بشقاب را گرفت و انگار تازه آن موقع بود که توانستم نفس بکشم.

مشغول خشم کردن بشقاب شد: _برادرم چه اسنادی بهت داده؟

از دهانم پرید:

_ چرا باید بهت بگم؟

برخلاف انتظارم او حتی نگاهم و با لحنی جدی جواب داد:

_ چون رییس منم، حالا جواب بده.

از این حرفش زورم گرفت! رییس بود که بود، اما من که زیر دستش نبودم! به علاوه من که جدی نگفته بودم که او جدی شد.

شیر آب را بستم و پهلویم را به کناره ی سینک تکیه دادم و به نیم رخش خیره شدم:

_ چرا اینقدر بی جنبه ای؟ من فقط داشتم...

نپاهم را غافل گیر کرد و سریع گفت:

_ داشتی شوخی می کردی؟ مگه قبلا بهت نگفته بودم، که یه دختر غریبه با یه مرد نامحرم هیچ شوخی نداره؟ پس چرا دوباره تکرارش می کنی؟

حیرت زده به او زل زدم. اصلا انتظار این حرف را نداشتم و نمی دانستم می خواهد با این جملات به کجا برسد، برای همین سریع جدی شدم و اخم کردم

_من نگفتم شوخی می کنم! من گفتم که...

من چه گفته بودم؟ یادم نمی آمد! زیر این نگاه خیره ی سبز رنگ و موشکافانه ی این مرد اسم خودم راهم به یاد نداشتم چه برسد به حرفی که نزده بودم!

سکوتم که طولانی شد او خودش را کمی نزدیک کرد و یک دستش را کنار من روی ظرف شویی گذاشتم و دست دیگرش را از جلوی بدنم گرد کرد و سمت دیگرم، روی سینک گذاشت. متعجب از کاری که داشت می کرد با کمر به سینک ظرفشویی چسبیدم که او فضای به وجود آمده را پر کرد و دقیقا مماس تنم ایستاد، طوری که بین تیغه ی بینی من و قفسه ی سینه ی او فاصله ی ده سانتی متری بود.

آب دهانم را با فشار قورت دادم و بی توجه به تپش های محکم قلبم، مستقیم به چشم هایش زل زدم و با تمام شجاعتم گفتم:

_ زده به سرت؟ این کارا چیه؟ الان همه توی نشیمن هستند اگه کسی...


romangram.com | @romangram_com