#ارباب_تاریکی_پارت_230
درست می گفت، تنها دوست و همکارم همیشه برایم فدا کاری می کرد و من نمی توانستم هیچ وقت جبران کنم.
_مرخصیم که تموم بشه جبران می کنم، فقط فعلا به کسی نگو باهم تلفنی حرف زدیم یا ازت چی خواستم.
مبینا: باشه نمی گم، ولی وقتی دوباره دیدمت کچلت می کنم اگه یه شام مهمونم نکنی.
بعد از چند روز بالاخره خندیدم: _باشه بابا حرص نخور شیرت خشک می شه!
با لحن جیغ جیغویی گفت:
_ خوبه خوبه پررو شدیا من باید برم کار دارم، خداحافظ.
و قبل از اینکه اجازه دهد من حرفی بزنم تماس را قطع کرد. مثل همیشه عجول و سر به هوا! دلم تنگ شده بود برای اینکه اول صبح وقتی به اداره می رسم او بدون اجازه وارد اتاق شود و سر این موضوع کل کل کنیم اما...
موبایلم را بین انگشتانم فشردم و دست به سینه، به نرده های یک متری تراس طبقه ی اول تکیه دادم چون خانه کمی بلند تر از سطح زمین ساخته شده بود، طبقه ی اول هم تراس داشت و تماشای جنگل سرسبز لاویج از اینجا کم لطفی نداشت!
لبه های شنلم را جلو تر کشیدم و هوا را خیلی عمیق به ریه هایم وارد کردم.
تمام آن روز ها و دلخوشی ها تمام شده بود. حالا من مانده بودم و آینده ی مجهولی که خودم از آن بی خبر بودم دلم لک زده بود برای گذشته ی یک نواخت و بی هیجانم! حداقل آن زمان هر لحظه نگران مردن نبودم و نگران مردی که نمی دانست قلبم چه طور با دیدنش سریع می تپد.
نا خودآگاه به سمت در های شیشه ای تراس برگشتم، این در ها مستقیم به آشپزخانه ی لوکس ویلا باز می شد و از اینجا نمای کامل آشپزخانه مشخص بود.
سرم را به طرفین تکان دادم. زندگی من هیچ وقت کاملا یک نواخت نبود من هم همیشه نقطه ی غیر عادی در روزانه هایم داشتم ولی سعی می کردم نادیده اش بگیرم اما الان...
نفس عمیقی کشیدم و عطر گیاهان مرطوب جنگل را به ریه هایم فرو بردم که کتف و پشت شانه هایم تیر کشید؛ انگار این زخم ها می خواستند یاد آوری کنند که هنوز هم خطر از دست دادن این زندگی پر هیجان، تهدیدم می کند!
نیم اهی به خورشید در حاال غروب که بخی از نور نارنجیش از پشت شاخه ها به تراس تابیده بودانداختم و با قدم های بلند به سمت در تراس رفتم و وارد خانه شدم.
به محض اینکه پایم به چوب های کف آشپزخانه رسید صدای جیغ خفیف پریسا بلند شد:
_ رایان من غذا درست کردم، تو باید ظرف بشوری!
رایان در حالی که چاقو ها را داخل سینک می گذاشت با بی خیالی شانه بالا انداخت:
_ راگو درست کردی اونم با کمک من، حالا دیگه ظرفم نمی شوری؟ دیگه همه می دونند که ظرف شستن کار دختراست.
پریسا دهانش را کج کرد و تقلید او را در آورد:
_کار دختراست! آره هم کار دختراست هم کار مردای زن به زوری مثل تو ببینم اگه سارینا بهت می گفت ظرف بشور می گفتی نه؟ وجدانا می گفتی؟
رایان پیش بند لیمویی رنگ آشپزخانه را از دور کمرش باز کرد و قامت بلند و تکیده اش را راست نمود:
اون زنمه، تو که زنم نیستی! بیا بشو زن من، شاید برای توهم ظرف شستم.
جمله آخرش را با لحن وسوسه انگیزی گفت و سرش را کمی به پریسا نزدیک کرد. با چشم های گرد شده به این صحنه نگاه می کردم و خوب می دانستم که قلب رایان فقط به عشق سارینا می تپد، پس چرا داشت این طور با قصد و عمدی حرف می زد؟
قدم جلو گذاشتم تا مداخله کنم که صدای خنده ی مردانه ای بلند شد.
بهزاد در حالی که از کنار کانتر عبور می کرد با خنده گفت:
_ همه جوره اش رو دیده بودم اما این مدلی رو نه! آخه برادر ناخلف من، کدوم دختری برای اینکه یکی برا ظرف بشوره باهات رفیق میشه که پریسا دومیش باشه اونم کی؟ پری پنجه آهنی!
رایان با خنده از پریسا فاصله گرفت که پریسا مشتی حواله ی شکمش کرد. رایان بلافاصله به جلو خم شد و ناله ی بلندی کرد اما همچنان می خندید.
پریسا با حرص پیشبند کرم رنگش را روی کانتر پرت کرد و در حالی که پا به زمین می کوبید و غر می زد از کنار کانتر گذشت و از آشپزخانه بیرون رفت و پله ها را دو تا یکی بالا دوید.
بهزاد با خنده به سمت رایان برگشت و گفت:
_ خیالت راحت شد؟ احساسات دخترمون رو جریحه دار کردی حالا دیگه به من بله نمیده، که با هم بریم زیر یک سقف!
برق از سرم پرید و با دهان باز مانده نگاهش کردم او چه می گفت؟ او... بهزاد... ای وای!
romangram.com | @romangram_com