#ارباب_تاریکی_پارت_229


داریوش: پرونده ی اون ماجرا دوباره باز شده و اینبار سازمان امنیت داره روش تحقیق می کنه! طی تحقیقات ما به یک عنوان رسیدیم به اسم: پیمان مراوده ی امن، این رو تازگی ها از رمز گشایی های مدارک قدیمی به دست آوردیم.

صدای او کم کم محو شد تصاویری به ذهنم هجوم می آوردند؛ تصاویری قدیمی و تاریک. چند نفری که در یک انبار خلوت باهم صحبت می پردند و بعد دور هم جمع شدند و پای میزی نشستند و چیزی نوشتند. همه ی این ها را از دریچه ی کوچکی می دیدم، که مطمئن بودم کسی از آن جا مرا نمی بیند اما دید.

امین: پیمان مراوده ی ... چی چی بود؟ این چیه؟

اتوماتیک وار زبان باز کردم:

_ یک لیست کامل از اسم و موقعیت افرادی که در قرار دادی شرکت می کنند. این لیست بعد ها به یک نفر سپرده می شه تا از اون حفاظت کنه و تمام شاهدان، غیر از افرادی اسمشون توی اون پیمان نامه هست باید نابود بشند! و من...

مکثی کردم و با حیرت به داریوش نگاه کردم:

_ من یکی از اون شاهدان بودم؟

با سر تایید کرد:

_ در واقع تنها شاهد!

تنها شاهد، یعنی من باید الان مرده بودم یا... یا چه؟ نمی دانستم چه چیزی بدتر از مرگ است؛ شاید از دست دادن خانواده ام!

مهرداد پرسید:

_ اون لیست الان کجاست؟ دست کیه؟

داریوش به او زل زد:

_ کسی نمی دونه اما به احتمال زیاد دست همون شخصیه که مهرداد رو دوباره وارد این بازی کرده، کسی که باعث شد امیر بفهمه پسرش زنده است و ازش به طور غیر مستقیم حمایت کنه!

دهانم بی اختیار باز شد:

_ و اون شخص کیه؟

داریوش: همون کسی که الان می خواد دوباره معامله انجام بده و تنها راه شناختنش رسیدن به محل معامله ست، باید برید کیش بهزاد محل معامله اونجاست.

امین سریع گفت:

_ باید برید. یعنی کیا باید برن؟

دایوش دهان باز کرد حرفی بزند، که امیر علی با لحن گنگی گفت:

_دو نفری که با هم کلید اصلی این قفل هستند، بهزاد و پریناز!

همه با حیرت به او نکاه کردیم که سریع ادامه داد:

_ پریناز تو امین پسرم شاهین بودی؛ وقتش رسیده مدارکی که اون بهت داده رو کنی.

پریناز

_تو مطمئنی که هیچ اطلاعیه یا اگهی ...

مبینا کلافه جواب داد:

_کور که نیستم خواهر من! دارم می گم توی این سیستم که پایگاه اطلاعی اصلی پلیسه، هیچ اطلاعیه ای ثبت نشده هیچ ماموریت ویژه ای نه توی کیش انجام شده نه قراره انجام بشه اصلا این اطلاعات رو می خوای چیکار؟

دستم را حائل کرده و به نرده ی سفید رنگ تراس تکیه زدم: _همینطوری دیگه.

طبق عادت همیشگیش بین حرفم پرید:

_به هرحال من از سیستم اومدم بیرون؛ خودت که می دونی ورود به سیستم اطلاعات مرکزی غیر قانونیه و من هزار بار این کارو برات کردم.


romangram.com | @romangram_com