#ارباب_تاریکی_پارت_228

سریع به طرف مقابل او نگاه کردم که دیدم امیر علی با حیرت و ناباوری به او خیره شده است و مهرداد تنها اخمی بر چهره دارد.

سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفته بود و بر خلاف انتظارم کسی آن را نشکست. گلویم را صاف کردم و مردد پرسیدم:

_ شما همدیگه رو می شناسید؟

مرد جا افتاده ای که حالا نقابش را برداشته بود بدون اینکه به من نگاه کند، لبخندی زد و گفت:

_تو من رو نمی شناسی بهزاد اما پدرت چرا! بالاخره ما همرزم هم بودیم.

مهرداد برای اولین بار در امروز به حرف آمد:

_یعنی چی که همرزم بودید؟

قبل از اینکه او جوابی بدهد امیر علی مثل فنر از جا پرید و با اسلحه ای که نمی دانم از کجا آورد، به سمت آن مرد نشانه رفت. در حالی که نفس نفس می زد گفت: _داریوش اومدنت به اینجا یعنی شکستن قرار، تاوانش رو می دونی مگه نه؟

داریوش با خون سردی به مبل تکیه زد و پا روی پا انداخت:

_اگه هر وقت دیگه ای بود حتما باهات درگیر می شدم اما این بار برای چیز دیگه ای این جا هستم! بهت توصیه می کنم شمشیرت رو غلاف کنی.

امیر علی هشدار دهنده گفت: _داریوش!

داریوش با کلافگی سرش را تکان داد و صدایش را بالا برد:

_ تورو به خدا قسم، بس کن امیر من با تو کاری ندارم، برای حفاظت از پسرت اومدم. سازمان اطلاعداره که من اینجام اینایی هم که پشت سرم ایستادند همه از افسرای خودمونند؛ پس عاقلانه رفتار کن.

با دقت به تنش بین آن دو نفر نگاه می کردم که صدای ظریف پریناز آرامش تپش هایم را بهم زد.

پریناز: منظورتون از سازمان کجاست، آقا؟

داریوش با چشم های قهوه ایش به او خیره شد:

_ سازمان جاییه که شما پلیس ها بهش می گید بالا دست! جایی که وظیفه اش حفظ امنیت ملی این کشوره.

اخمی بین ابروهایم نشست. خیلی سخت نبود که بفهمم منظورش سازمان اطلاعات است اما... چرا من الان آرام بودم؟ طبیعتا باید عصبی و مضطرب می شدم، حتی می ترسیدم اما آن قدر بی تفاوت نشسته بودم که شک داشتم موضوع را درست فهمیده باشم.

رایان موشکافانه، در حالی که پشت سر من ایستاده بود گفت: _افراد شما وقتی دخالت می کنند که امنیت ملی در خطر باشه! تا اونجایی که یادمه ما تا امروز برای امنیت این کشور خطری نداشتیم!

داریوش با سر تایید کرد:

_ شما آره اما این پسر، بهزاد نه! اون دقیقا مثل شمشیر دو لبه ست که فقط یک سمش به نفع این کشور ضربه می زنه.

امیرعلی بالاخره نشست و دستوری گفت:

_درست حرفت رو بزن داریوش بگو ببینیم تو اینجا چی کار می کنی و چی شده.

داریوش اخمی کرد و دستی به موهای جو گندمیش کشید:

_ از زمان مرگ سرهنگ آریا ما به طور نامحسوس روی حرکات بهزاد تمرکز داشتیم و حالا بعد از این همه مدت بالاخره متوجه شدیم، که چرا بعد از این همه سال دوباره پاش به این قضایا باز شده!

بی طاقت و مضطرب پرسیدم: _چرا؟

مستقیم نگاهم کرد:

_تو کلید اصلی این ماجرایی! محموله ی کبری، همون چیزیه که سال ها قبل به خاطرش همه چیز بهم ریخت! تو یادت نیست اما دلیل اینکه خانواده ی نامدار از هم پاشید این بود که تو اتفاقی افرادی رو دیدی که داشتند بخشی از محموله کبری رو طبق حفاظت معامله می کردند، اون ها هم وقتی متوجه شدند تو از قضیه خبر داری اومدند دنبالت و اتش سوزی رخ داد که باعث شد تا گم بشی.

آتش سوزی؟ گم شدم؟ معامله ی یک محموله ی عتیقه؟ این ها چه بود!؟ ای وای! تازه داشتم با مشکلات قبلی کنار می آمدم که حالا مجهولات جدیدی اضافه شد. یک معادله و دو مجهول تبدیل شده بود، به یک معادله و هزار مجهول که در هر دو حالت قابل حل نبود.

مهرداد مشتاقانه پرسید:

_ خب؟ حالا چی شده؟ مشکل کجاست؟

romangram.com | @romangram_com