#ارباب_تاریکی_پارت_227
_حرف من این نیست که تو مقصر مرگ کیا بودی یا نبودی حرف من اینه که داری تلاش های مارو به باد می دی! تمام افرادی که کنارت هستند برای لحظه لحظه تفس کشیدنت دارند از جونشون مایه می گذارند.
جلو آمد و انگشت اشاره اش را تهدید وار تکان داد:
_ وای به حالت بهزاد، وای به حالت اگه بخوای یه دفعه ی دیگه، فقط یه دفعه ی دیگه فکرش به سرت برسه که یه بلایی سر خودت بیاری اون موقع ست که شده تا خود جهنم بیام، دنبالت میام و دوباره برت می گردونم. با این تفاوت که اینبار خودم می کشمت. این اتمام حجت بود! فهمیدی که؟
لب هایم را روی هم فشردم و بازدمم را با فشار، از بینی بیرون فرستادم. این مثلا ابراز نگرانی او بود؟ شخصا اگر جای او بودم با شخصی که یک ایست قلبی را از سر گذرانده رفتار ملایم تری داشتم اگر قلبم می دانست نتپیدنش مهم تر از تپیدنش است، احتمالا روی چند بار اعتصاب می کرد.
از سر راه کنارش زدم و پله ها را دو تا یکی پایین رفتم. من به جای آن ها فقط به نگرانی یک نفر نیاز داشتم و آن یک نفر هم از همه غافل تر بود!
عرض سالنی که حالا خالی شده بود را طی کردم و به سمت در نیمه بازی که در سمتی از نشیمن بود رفتم و از بین مبل های خوش فرم گذشتم، رایان هم پشت سرم می آمد اما به گمانم برای امروز آن قدر احساس خرج کرده بود که دیگر نخواهد پا پیچم شود.
پشت در اتاق ایستادم. مردد بودم دقیقا وقتی که شرط را پذیرفتم فهمیدم که اشتباه کرده ام!
ندانسته و نشناخته چه طور قبول کردم، که خودم را به دست مردی ناشناس بسپارم؟ اصلا چرا قبول پردم؟ سلامتی این جماعت که حمایتم می کردند واقعا برایم مهم بود؟ نبود؟
نفسم را با حرص بیرون دادم و بی توجه به تردید احمقانه ام تقه ای به در نیمه باز زدم و منتظر ماندم. هرانتخابی که داشتم باید با عواقبش رو به رو می شدم. خوب یا بد، انتخاب خودم بود.
صدایی از داخل گفت:
_ بیا تو.
نفس عمیقی کشیدم که سمت چپ سینه ام تیر کشید اما خیلی زود رفع شد و این یک زنگ خطر بود که باید قبل از اینکه وضعم خطری شود، ریشه ی مشکل را پیدا کنم.
نگاهی با رایان رد و بدل کردم و وارد اتاق شدم.
این اتاق هم مثل بقیه ی اتاق های این ویلا، پنجره ای داشت تا بخش کوچکی از نمای زیبای بیرونی را نشان دهد، اما برخلاف اتاق های دیگر مبلمان و چینش اتاق حالت اداری داشت و بیشتر شبیه اتاق حلسات بود تا یک اتاق در یک ویلای جنگلی!
روی کفپوش های چوبی به آرامی قدم برداشتم و پشت یکی از مبل های چرم نچندان راحت مشکی رنگ ایستادم. نگاهی به پدرم مهرداد امین و پریناز که یک سمت نشسته بودند، و به مرد نقاب داری که روبروی آن ها نشسته بود انداختم. البته او تنها نبود و سه مرد ورزیده اندامی که کت و شلوار به تن داشتند پشت صندلیش ایستاده بودند.
مرد نقاب دار با دست به مبلی که مقابلم بود، اشاره کرد:
_ لطفا بشین، نامدار کوچک!
در حالی که می نشستم پوزخند زدم:
_نامدار کوچک؟
مرد نقاب دار:
_ بله پدرت نامدار بزرگه و تو تنها وارث اون هستی، نامدار کوچک
متعجب نگاهش کردم تنها وارث؟ پس مهرداد چه؟ یعنی او...
ذهنم جرقه زد و یادم افتاد که تا به حال نشنیده ام کسی او را مهرداد نامدار صدا کند! فامیلی او شیخی بود و این دو معنی داشت: یا به دلیل نفرتش از امیرعلی این کار را کرده بود و یا... یا این تفاوت نام جلوه ی دیگری از راز و رمز هایش بود.
_خب؟ نمی خوای بگی شرطت برای من چیه؟
با شنیدن صدای صاف کردن گلو به سمت امین برگشتم که پرسید:
_من ترجیح می دم با کسی که می بینمش صحبت کنم، ماسکتون رو بردارید آقا!
مرد لحظه ای تاخیر کرد و بعد هر دو دستش را عقب برد و گره ی ماسک را از پشت سرش باز کرد. چند ثانیه ای که ماسک را پایین می آورد تپش قلبم دو برابر شده بود او چه کسی می توانست باشد؟ چه کسی؟
دسته ی مبل را در دستم فشردم و مستقیم به او خیره شدم، که بالاخره ماسک را پایین آورد و چهره اش کاملا مشخص شد.
از دیدن صورتش اخمی روی صورتم نشست. من که او را نمی شناختم پس این همه استرس برای چه بود؟ غرق در چهره ی اصیل آریاییش بودم که یک نفر با تحیر گفت:
_ این ممکن نیست!
romangram.com | @romangram_com