#ارباب_تاریکی_پارت_226

ندانستم چه طور عقب گرد کردم و به سمت اتاقش رفتم، نمی توانستم رهایش کنم. یک نفر برای اولین بار نگران من شده بود و من نمی توانستم در این حال تنهایش بگذارم.

در نیمه باز اتاقش را سریع باز کردم و وارد شدم. پریسا روی تخت نشسته بود و سرش را بین دست هایش گرفته بود. با قدم های آهسته به سمتش رفتم و کنارش نشستم.

_پریسا... من رو ببین .

با تاخیر سرش را بلند کرد و نگاهم کرد، نگاهم بین چشم های اشکیش جا به جا شد و دهان باز کردم تا حرفی بزنم که تقه ای به در اتاق خورد و در سریع باز شد. نگاهم به سمت در کشیده شد و با دیدن رایانی که دستش روی هوا مانده بود تعجب کردم.

_تو اینجا چی کار می کنی؟

رایان با اخم به نگاه کرد و گفت: _اون مرده منتظرته می خواد بهت شرطش رو بگه.

اخمی کردم و در چهره ی مصمم و عصبی رایان دقیق شدم؛ چرا یک دفعه صد و هشتاد درجه درجه رفتارش تغییر کرد؟

لب هایم را روی هم فشردم و به سمت پریسا برگشتم کمی به او نزدیک شدم و با ملایمتی که از خودم سراغ نداشتم، پرسیدم:

_ دلیل ناراحتیت فقط منم؟

لب برچید و سر تکان داد. ناخوداگاه لبخندی روی لب هایم نشست:

_من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم، حالمم خوبه پس به خاطر من گریه نکن.

با کف دستش به شانه ام را هول داد و اشک هایش را پاک کرد: _لیاقت نداری برات گریه کنم پریناز حق داره می گه...

حرفش را خورد و مثل کسی که چیزی را ناخواسته لو داده است با حیرت نگاهم کرد. ابرویی بالا انداختم:

_پریناز چی می گه؟

دهان باز کرد تا جواب دهد، که رایان با کلافگی گفت:

_ بهزاد ما وقت نداریم پاشو بیا.

نفسم را با حرص بیرون دادم و سریع از روی تخت بلند شدم و همان طور که به سمت رایان دست به کمر می رفتم، گفتم:

_ بعدا حرف می زنیم پریسا.

پریسا تایید کرد و همین که نزدیک رایان شدم شانه ام را چنگ زد و بخشی از پیراهنم را در مشتش گرفت و مرا پشت سرش کشید.

رایان: پریسا اگه خواستی بیا پایین.

منتظر جواب پریسا نماند و از اتاق خارج شد، کتفم را تکان دادم ولی او رهایم نکرد که مچش را محکم گرفتم و با فشار خفیفی او را از خودم جدا کردم و هولش دادم.

یقه ی پیراهنم را مرتب کردم:

_چته وحشی؟ اختلال دو قطبی پیدا کردی؟ یه دقیقه خوبی یه دقیقه روانی!

با انزجار نگاهی به من انداخت و جلو تر حرکت کرد:

_فکر نمیکنم معنی اختلال قطبی دقیقا این باشه، بهتره توی حیطه ی تخصصی خودت حرف بزنی جناب جراح!

شانه بالا انداختم و سعی کردم با ادامه دادن این بحث استرس را از خودم دور کنم. از آنچه که در طبقه ی پایین این ویلا در انتظارم بود می ترسیدم و باید حواسم را این طور پرت می کردم.

_خب حالا! مگه اینجا دانشگاهه که ازم غلط علمی می گیری پسر جون؟ اصلا خودت چیزی از این مسائل سرت می شه؟

ناگهانی ایستاد و به عقب برگشت که باعث شد سینه به سینه ی هم، ابتدای راه پله بایستیم.

رایان: بهزاد، بهزاد. دلم می خواد خودم رو از دست کارای احمقانه ات بکشم از اختلال دو قطبی گفتی و تخصص من پس بذار بهت بگم که چرا ازت ایراد می گیرم ایراد می گیرم چون تا چند وقت پیش پدری داشتم که دکترای روان شناسی داشت! الان مرده، به خاطر کی؟ به خاطر تو و امثال تو...

دستم را بلند کردم و مانعش شدم: _صبر کن، صبر کن! مرگ پدر تو هنوزم باعث عذاب وجدان منه اما اصلا و ابدا تقصیر من نبود خودمم فکر می کردم که مقصر منم اما فهمیدیم که چی شده، پس...

ضربه ای به کتفم زد که باعث شد قدمی به عقب بروم؛ دستم را روی شانه ام گذاشتم و با غیظ نگاهش کردم که ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com