#ارباب_تاریکی_پارت_232
سرش را به سمتم خم کرد و پرسید:
_ اگه کسی ببینه؟ خب ببینه! نگرانی که فکر بدی بکنه؟ خب... مگه اهمیتی داره؟
از نزدیکی صورتش به خودم و برخورد نفس هایش به صورتم حس خوبی نداشتم برای همین سریع سرم را به طرفی کج کردم و پرخاش کردم:
_ چرا چرت و پرت می گی؟ مگه اصلا چیز بدی هست، که بخواد برداشت بدی بکنه؟
کلامم که تمام شد تازه فهمیدم چه گندی زدم و انگار او هم فهمید. توی گلو و با شادی خندید و گفت: _این رو به خودت بگو که نگرانی! و الا برای من که فرقی نداره. خب حالا جواب سوالم رو ندادی؛ برادرم چه اسنادی بهت داده؟
بازجویی با اعمال شاقه بود؟ می خواست با این کار چه چیز را ثابت کند؟ اگر قصدش از بین بردن تمرکز من بود که باید بگویم، در این لحظه من به غیر از حرکات آرام قفسه ی سینه ی او به هیچ چیز توجه نداشتم.
_نمی... نمیدونم! شاهین به من چیزی نداده که شما بخواید، پدرت اشتباه می کنه.
فاصله ی ده سانتی را کم تر کرد که حس کردم لباسش به گونه ام برخورد کرد اما خیلی زود کمی فاصله گرفت. سرش را پایین تر آورد و آرام زمزمه کرد:
_پدرم شاید اشتباه کنه اما چشمای مضطرب تو اشتباه نمی کنه، بهم بگو. چی بهت داده؟
نگاه نا محسوسی به دستانش در دو طرف بدنم انداختم و سریع خواستم از جای خالی زیر ساعدش فرار کنم که همزمان با من به آن سمت خم شد و حصار دستانش را تنگ تر کرد.
با نگرانی به چشم هایش خیره شدم که ملایم گفت:
_ از من فرار نکن پریناز، چه بسا چیزی که داری کنارش می گذاری قلب منم تکون داده باشه!
و همین یک جمله کافی بود تا قلبم بایستد.
قلب او را هم تکان داده بود؟ منظورش از این حرف چه بود؟ عشق یا... با فکردن به اینکه این حرکاتش از روی احساسات ابلهانه اش باشد، خشمی در سراسر وجودم شعله کشید و سریع به سمتش برگشتم که تیغه های بینی جفتمان در یک راستا و روبروی هم قرار گرفت.
نفسم می رفت و نمی آمد! نگاهم روی تک تک اجزای صورتش می چرخید و هیچ نتیجه ای به غیر از جذاب بودن این مرد نمی گرفت.
هوس!
این کلمه که در ذهنم طنین انداخت مرا به خودم آورد و وادار به صحبت کرد. لب های خشکیده ام را زبان تر کردم که حس کردم بهزاد صورتش را جلو آورد، اما قبل از اینکه به مقصدش برسد شانه اش را گرفتم و به عقب فشار دادم، در واقع کل زورم را روی شانه اش خالی کردم.
لحنش برخلاف خواسته ام لرزان بود اما... بالاخره گفتم .
_گ..گوش کن بهزاد! من نمی دونم... نمیدونم چی کار کردم و چی برداشت کردی اما بدون...
پلک هایم را روی هم فشردم و قبل از اینکه فکر کرده باشم کلمات بر زبانم جاری شد:
_ تو... نه الان و نه هیچ وقت دیگه... توی قلبم، توی مغزم... حتی توی ناخودآگاهم جایی نداری جز مکان یه آدم معمولی... یه رهگذر ساده!
حرکات شتابان قفسه ی سینه اش متوقف شد که با نگرانی سر بلند کردم و چهره اش را دیدم که ای کاش نمی دیدم.
در چشم هایش بهت عجیبی وجود داشت، به معنی واقعی کلمه خشکش زده بود و به من خیره بود! همان لحظه پشیمان شده بودم که چرا این حرف را زدم. قلب این مرد وضع درستی نداشت، اگر... اگر اتفاقی برایش می افتاد! من... ای وای! چرا این حرف را زدم؟ چرا من...
بهزاد: چرا؟
صدایش انگار از ته چاه می آمد و گلویش خشک بود:
_ چرا جایی ندارم؟
گلوی خشک شده ام را به سختی با بزاق تر کردم. جایی نداشت؟ البته که داشت، او با روح من داشت عجین می شد... پس چرا دروغ گفتم؟ الان باید چه می گفتم؟
دوباره تکرار کرد:
_چرا جایی ندارم؟ بهم بگو.
_چ...چون... چون، من فقط عاشق یک مرد شدم و هستم... اونم، برادرت شاهینه!
شکستمش!
romangram.com | @romangram_com