#ارباب_تاریکی_پارت_201


_سامورایی؟

طوری نگاهم کرد که انگار خیلی احمقم:

_ آقا مهرداد شما پیش ما به سامورایی معروفه، منظورم از ما هم رزم های قدیمیشه. من و اون باهم آموزش می دیدیم.

باز هم اطلاعات جدیدی از مرد مرموز!

هر جا که می رفتم او مدتی قبل از من آن جا بود؛ از آریا تعجب می کردم که چه طور مرا به عنوان برگزیده انتخاب کرد که حتی خودم را به یاد نداشتم!

_نه نمیدونست، از کی می شناسیش؟

سریع نگاهم کرد و یک دفعه زد زیر خنده، حالا نخند، کی بخند!

با اخم نگاهش کردم که به صورت نمادین اشک چشم هایش را پاک کرد:

_ اوه خدای من، اون به تو هم چیزی نگفته نه؟ هنوزم مثل قدیماست؛ مرموز و جالب!

نگاهی به ساعت دیواری پشت سرش انداختم و از روی صندلی بلند شدم:

_به هرحال بهم می گه؛ من خیلی چیزارو فراموش کردم اما برادرم نه!

با تعجب گفت: برادرت؟

به سمت در رفتم و سر تکان دادم: _برادرم، مهرداد... هم رزمت.

در یک آن انگار که برق گرفته باشدش از روی صندلی بلند شد و فریاد زد:

_شما برادرید؟ یعنی تو همون رقیب مهردادی که...؟ وای خدای من، باورم نمیشه!

با تردید نگاهش کردم که دستی به صورتش کشید و هیجان زده گفت: _بلک باکس پیداش کردید؟ استاد آریا کدومتون رو انتخاب کرده؟ مهرداد؟ آره؟

دست گیره در را پایین کشیدم و وقتی که باز نشد دوباره به سمتش برگشتم و جواب دادم:

_اگه منظورت همون مقام شامخ ارباب تاریکیه، بدبختانه به من رسیده! حالا بیا در این خراب شده رو باز کن تا من برم.

دهانش مثل ماهی باز و بسته شد اما حرفی نزد، هنوز هم نفهمیده بودم این مقام احمقانه چه بود که همه اینقدر از آن تعجب می کردند.

به محض رسیدنم به خانه موج اعتراض ها و سرزنش ها شروع شد، از مادر پریناز گرفته تا پریسا و حتی پرهام که مدام غر غر می کرد. این وسط فقط پریناز بود، که با سکوت و نگاه دزدیدنش مرا عصبی می کرد. کم کم داشتم از اینکه بغلش کرده ام پشیمان می شدم اما پشیمانی دیگر سودی نداشت چون از همین حالا داشتم به دوباره چشیدن گرما و آرامش آغوشش فکر می کردم.

بالاخره بعد از تمام شدن موج شماتت ها، مهرداد فرصتی پیدا کرد تا با اخم غلیظش به من برسد بدون اینکه حرفی بزند به سمت اتاق پریسا رفت و به من هم اشاره کرد که دنبالش بروم، ناگزیر از جمعی که همه در تکاپوی چیدن وسایل شام بودند کناره گرفتم و پشت سرش رفتم.

در را پشت سرم روی هم گذاشتم و دست به سینه گفتم:

_چی شده؟

به سمتم برگشت و قبل از اینکه بتوانم از چهره اش چیزی بخوانم، سیلی محکم و سنگینش برق از سرم پراند.

صدای بلند سیلی در اتاق پیچید و من برای اینکه زمین نیفتم دستم را به دیوار گرفت و با حیرت به زمین خیره شدم. او الان چه کرد؟ به من سیلی زد؟ چه طور به خودش جرئت داد؟

مهرداد: زدم نه به عنوان کسی که هزار بار نجاتت داده و تو با بی مسئولیتی زحماتش رو به باد می دی. زدم به عنوان برادرت که از برادری فقط اسمش برات مونده!

با خشم به سمش برگشتم و دندان بر هم ساییدم:

_به چه حقی؟

بین حرفم ورید:

_ به حق برادری! اجازه نمیدم حالا که تا اینجای کار پیش اومدیم همه چیز رو خراب کنی؛ زندگیت دست خودت نیست که بزنی و هر بلایی سر خودت بیاری، تو نسبت به ما مسئولیت داری ومن نسبت به تو.


romangram.com | @romangram_com