#ارباب_تاریکی_پارت_202
پوزخندی زدم و پرخاش کردم:
_پس بذار منم برات روشن کنم که توی سالای اول بلوغم نیستم که برای شب دیر کردن کتک بخورم! بیست ونه سالمه مهرداد، من و تو فقط چند سال اختلاف سنی داریم!
متقابلا پوزخند زد: اما رفتارت مثل بیست ونه ساله ها نیست! مسئولیت کارهات رو بپذیر بهزاد، همون طور که گفتی سنت خیلی زیاده و پدر ما وقتی هم سن تو بود یه پسر هفت ساله داشت.
خواست از کنارم عبور کند که بازویش را گرفتم و عقب کشیدمش:
_ من مسئولیت چی رو به عهده نگرفتم؟
مستقیم نگاهم کرد و با جدیت گفت:
_علاقه ات به پریناز، الان وقت این نیست که درگیر حسی بشی اما اگه شدی پاش بایست!
دستش از دور بازویش شل شد، او از کجا فهمیده بود؟ اصلا چه می دانست؟
_کدوم علاقه؟ علاقه ای درکار نیست .
ابروهایی پهنش را بالا داد و با تمسخر گفت:
_پس توصیه می کنم با یه هوس بی اساس نصفه شب نری توی اتاق یه دختر تا مثلا به عنوان دکترش معاینه اش کنی، چون عواقب بدی داره.
سرش را کنار گوشم آورد و زمزمه کرد:
_اگه علاقه ای نیست و فقط بحث یه هوس زودگذره، کنترلش کن وگرنه با من طرفی! من نمی ذارم کسی به زن برادرم بی احترامی کنه؛ حتی اگه اون شخص داداشم باشه.
تنه ای به من زد و از اتاق بیرون رفت؛ از کجا فهمیده بود؟ چطور؟ دست هایم ناخوداگاه مشت شد و شروع به خط و نشان کشیدن کردم.
وای به حالت پریسا، تاوان فضولیت را پس می دهی.
چند دقیقه بعد از اصطکاکی که بین ما دو نفر ایجاد شده بود از اتاق بیرون آمدم و بدون حرف به سمت سفره ی در حال پهن شدن رفتم و گوشه ای نشستم.
دست هایم را بهم چفت کردم و به پارچ شیشه ای دوغ که وسط سفره ی آبی رنگ بود، خیره شدم.
چرا همه چیز داشت پیچیده می شد؟ رابطه ی من با پریناز حس داشتن یک برادر که یک دفعه وسط زندگیم افتاد و دنیایی از مسئولیت هایی که نه تنها تخصصی برایشان نداشتم، بلکه اولین بار بود که اسمشان را می شنیدم از همه ی این ها بدتر نامه ی عجیبی بود که بد موقع به دستم رسید و البته نه کامل ای کاش قبل از اینکه با فندک ماشین بسوزانمش کامل خوانده بودمش!
با برخورد جسم محکمی به زانویم از جا پریدم و نیم خیز شدم.
پرهام با اخم نگاهم کرد و گفت:
_ به خودت یه تکونی بده، اینجا پانسیون نیست پسر جون
گل بود به سبزه نیز آراسته شد. مشکلات خودم کم بود حالا دشمنی بی ریشه این جوانک خام هم اضافه شده بود! جوانک خام؟
یک لحظه از خودم تعجب کردم که چرا این اصطلاح را به کار بردم؟ مگر خودم چند ساله بودم؟
از جا بلند شدم و یک دستم را داخل جیب شلوار کتانم فرو بردم: _مشکلت با من چیه پسر؟
پوزخندی زد و با تمسخر جواب داد:
_پس راسته که می گن مخت عیب و ایراد داره، هرچند که گند کاریات توی زندگی من خیلی قدمت نداره!
دو بشقاب سبزی را در دستش جا به جا کرد و خواست خم شود که بازویش را محکم چسبیدم که سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.
پرهام: می ذاری به کارم برسم یا نه؟ من مثل تو علاف نیستما.
اخم احتمالا پر جذبه ای به صورتم نشاندم:
_ من با زندگی تو چیکار داشتم؟ مگه من کلا چند بار تورو دیدم که به زندگیت گند زده باشم؟
نفسش را بیرون داد و با کلافگی گفت:
romangram.com | @romangram_com