#ارباب_تاریکی_پارت_200

_ حرف بزنیم، می خوام بشناسمت!

پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:

_ و چرا فکر می کنی من برای چنین کار بیخودی وقت دارم؟

سیگار را در جا سیگاری روی میز تکاند و لب برچید:

_ کار بیخود؟ انگار من رو خیلی جدی نگرفتی! جونت الان توی دست های منه، می تونم بکشمت.

_ولی نمی کشی نه به این خاطر که نخوای به این که توانش رو نداری تو مثل پدرت نیستی.

با دهان نیمه باز و اخم نگاهم کرد بعد از چند ثانیه نگاه مستقیم گلوییش را صاف کرد و اعتراف کرد:

_ حق باتوئه، من نمی تونم و دلیل زنده بودنت همینه!

جمله اش را با لبخند پیروز مندانه ای ادامه دادم:

_ ازش بدت میاد، چیزی فراتر از این تو ازش متنفری چون احتمالا یا توی بچگی ولت کرده یا اینکه بهت ظلم کرده مگه نه؟

لب های معمولیش را روی هم فشرد و با نوعی تحسین که سعی در مخفی کردنش داشت، گفت:

_ از زمانی که در موردت شنیدم فکر می کردم یه بی عرضه ی تنبلی که پشت مهرداد شیخی سنگر گرفتی حالا می بینم که چنته ات خالی نیست!

بعد از هزار سال بالاخره یک نفر از من تعریف کرد همین را به فال نیک گرفتم و سوال اصلی را پرسیدم.

_ازم چی می خوای؟ نگو آشنایی که قانعم نمی کنه!

سیگار را بین انگشتانش چرخاند و چشم هایش را ریز کرد:

_ اما جواب همونه! می خوام بشناسمت ولی نه به این دلیل که بکشمت؛ می خوام بشناسمت برای اتحاد.

ابروهایم از تعجب بالا پریدند و ناباورانه گفتم:

_ اتحاد؟ با یه بازنده ی ترسو که پشت دیگران سنگر می گیره؟

سرش را به طرفین تکان داد:

_ نه، اتحاد با مردی که همه قبولش دارند الا خودش! حتی اگر نصف کارایی که توی این مدت کردی رو بذاریم به حساب کمک بقیه و اون پسره، بازم نصفش برات می مونه که به تنهایی خیلی ارزش منده.

سکوتی برقرار شد و به من این فرصت را داد که چهره ی غرق شده در دودش را کاوش کنم، به نظر می رسید که صادق باشد اما من در این موارد خیلی تجربه نداشتم؛ کل عمرم بیشترین معاشرتم با کتاب هایم بود و در زمینه ی اجتماعی خیلی تخصص نداشتم.

_از اتحاد با من، چی بهت می رسه؟

سیگار تمام شده اش را در جا سیگاری له کرد اما اینطور به نظر می رسید که کل حرصش را روی آن خالی کرده.

مگنس: خودت نمیدونی که چقدر مشهور شدی! همین شهرت و تصوراتی که بقیه ازت دارند، همینا برای قدرتمند شدن من کافیه.

با شک پرسیدم:

_چرا به قدرت نیاز داری؟

سیگار دانهیلی از جیب کتش بیرون کشید و با فندکش روشن کرد:

_ همونطور که گفتی از پدرم متنفر بودم، اما این دلیل نمیشه از پولی که اون بدست آورده و حقمه بگذرم بعد از مرگ اون گروه ما خیلی ضعیف شده من به کمک تو نیاز دارم و تو هم به کمک من.

چانه ام را به دستم تکیه دادم و نگاهش کردم؛ چهره اش خیلی بیخیال بود اما زیر چشمی به من توجه داشت. خب همین احتمالا کافی بود که بتوانیم باهم یک مشارکت را آغاز کنیم.

_این مدت کجا بودی؟ منظورم کدوم کشوره.

مگنس نیم نگاهی به من انداخت: _کره ی جنوبی، راستی اون سامورایی می دونست داری میای اینجا و تنها فرستادت؟

romangram.com | @romangram_com