#ارباب_تاریکی_پارت_197
مرد جوان: به فارسی چی می گن بهش؟ ارباب یا یه همچین چیزی؟
نگاهم بین چشم های بادامی تیره رنگ و ابروهای کوتاه و مرتبش چرخید؛ صورت دو تیغه شده اش خالی از مو بود و همین امر معمولی بودن لب ها و بینی متوسطش را بیشتر نمایان می کرد.
_بله معنی لرد همینه، ایرانی نیستید اما فارسی رو خوب صحبت می کنید!
طرح لبخندی روی لب هایش شکل گرفت که البته کاملا ساختگی بود:
_ بالاخره هرکسی توی یه چیزی استعداد داره یکی توی یادگیری زبان های دیگه و یکی هم... تو رهبری و اتحاد!
با چشم های ریز شده نگاهش کردم که حرکتی به سرش داد و موهای مجعدش را که بالا زده بود عقب فرستاد:
_ البته بعضی ها هم تو مخفی شدن پشت گروه دوم استعداد دارند، بعضی ها همیشه سایه ی قدرت هستند.
من را سایه ی قدرت می دانست؟ تشبیه هوشمندانه ای کرد اما نمی دانستم چرا این حرف را زد، با این حال تصمیم گرفتم من هم مثل او مرموز باشم.
_همین طوره! با این حال من ترجیح می دم به اصل مطلب برسم؛ از شما به من پیامی رسیده بود.
سرش را آرام تکان داد:
_بله باید صحبت کنیم، خدایا ادبم کجا رفته؟ باید بریم بالا.
با دستش به پله ها اشاره کرد و منتظر ماند که من با تردید جلو بیفتم؛ با سر تایید کردم و به طرف پله ها رفتم من حتی نمی دانستم این مرد کیست! فکر می کردم قرار است با خواستگار سابق پریناز وارد بحث شوم که البته اسمش راهم به یاد نداشتم، اما حالا اتفاق دیگری افتاده بود.
همان طور که از پله ها بالا می رفتم به سمت او برگشتم:
_رییس جدید گروه کیه؟ محافظ جناب سناتوره؟
از آخرین پیچ پله ها گذشتم و وارد سالن باریکی شدم که دور تا دور خانه را در بر می گرفت و هر دو طرفش در های تیره رنگ متعددی قرار داشت؛ از آنجا که این بخش از خانه پنجره ای نداشت، چراغ های دیوار کوب روشن بودند .
تقریبا از جواب دادنش نا امید شده بودم که به حرف آمد:
_ محافظ ایشون دو روز بعد کشته شد.
با تعجب به سمتش برگشتم که با دست به در اتاقی اشاره کرد. به آن سمت رفتم و پرسیدم:
_چرا؟ کی این پار رو کرد؟
در اتاق را با کلیدی که از جیب شلوارش بیرون آورده بود باز کرد و منتظر ماند تا من داخل بروم وارد شدم که او هم پشت سرم داخل آمد.
مرد جوان: راستش رو بخوای قاتلش من بودم.
من که داشتم اطراف اتاق کم نور را دید می زدم، با این حرفش حواسم جمع شد و به سمتش برگشتم که همان موقع در صدای تیک مانندی داد و قفل شد کلید را با لبخند داخل جیبش گذاشت و مقابلم ایستاد.
حس بدی درونم موج می زد که قصد کنترلش را داشتم اما خیلی سخت بود، حسم به من می گفت انجا اتفاقات خوبی نمی افتد.
_چرا؟
انگار که مورد طبیعی و ساده ای را بیان کرده باشد جواب داد:
_ چون که کاری کرده بود و من به عنوان رییس جدید گروه باید مجازاتش می کردم؛ انتظار نداشتی که از خون پدرم بگذرم؟
شانه بالا انداختم و حرفش را تایید کردم:
_نه، انتظار نداشتم شاید اگه...
چشم هایم تا آخرین حد گشاد شد و شوک زده گفتم:
_تو... تو پسر سناتوری؟
romangram.com | @romangram_com