#ارباب_تاریکی_پارت_196
لپ تاپ را که تصویرش زوم شده بود به سمت اربابش گرفت و او با علاقه به صفحه نگاه کرد؛ کم کم لب هایش به خنده ای شکل گرفت و قهوه اش را روی میز گذاشت.
مرد جوان: پس بالاخره اومد! همونطور که گفتم اون مهرداد نیست، فقط بهزاد نامداره که می تونه تا این حد کله شق باشه که تنهایی بیاد توی دهن شیر.
پوزخندی زد و رو به نگهبانی که مات حرکاتش بود گفت:
_بهش اجازه ورود بدید.
نگهبان با تردید اطاعت کرد و از اتاق خارج شد. مرد جوان قهوه اش را مزه مزه کرد و خیره به منظره ی مقابلش گفت:
_تنها اومده و نمی دونه اینجا چی در انتظارشه، یعنی حتی حدس هم نمی زنه؟
مکثی کرد و با صدایی خالی از هر حسی ادامه داد:
_ بیا بهزاد بیا، من برای قاتل پدرم نامه های مفرحی دارم همون طورکه تو پسر امیر علی نامداری، منم پسر سناتور هستم!
بهزاد
بار دیگری شرایط و جوانب امر را در نظر گرفتم، ناچارا نفسم را بیرون دادم و از ماشین پیاده شدم.
دو محافظی ورزیده اندامی که برای بدرقه ی من آمده بودند دو طرفم قرار گرفتند و به در اشاره کردند؛ ظاهرشان آن قدر خشک و بی احساس بود که شک داشتم حتی بتوانند مزه ی غذایی که می خورند را بفهمند.
به سمت در ورودی نرده ای حرکت کردم و آن ها هم با فاصله ی اندکی از من راه افتادند اجازه ندادند ماشین بدون شیشه ی مهرداد را داخل ببرم.
« خودشان دلایل امنیتی را بهانه می کردند و من از این خوش حال بودم که از من می ترسند!
با گام های استوار از در ورودی گذشتم و اطرافم را رصد کردم حیاط خلوت بود و تنها جایی که گل و گیاهی نبود همین مسیر ماشین روی باریکی بود، که حرکت کفش هایم روی سنگ فرشش صدا می دادند. اینجا آن قدر سر سبز بود، که محسور می شدی و حتی قصدت را فراموش می کردی.
درخت های بلند و پر ساخ و برگی که در بالا ترین نقطه بهم پیوسته بودند و منظره ی حیاط را در وسط یک ظهر پاییزی تاریک می کردند، صدای پرنده های مختلفی می آمد و در کمال تعجب غالب ترین صدا، قار قار کلاغ بود!
با نزدیک شدن به ساختمان سرم را بلند کردم که نگاهم به ایوان و پله هایش افتاد؛ اولین بار سناتور را در همین خانه دیدم و اخرین صحبت بی قصدمان روی همین پله ها اتفاق افتاد.
و حالا آن مرد مرده بود به دست من! فقط وانمود می کردم که فراموشش کرده ام اما هر بار که چند ثانیه پلک هایم روی هم می افتاد آن صحنه ها دوباره جلوی چشمم جان می گرفت، برای همین بود که بعد از قتل او، بیشتر از نیم ساعت نمی خوابیدم.
جلو تر از آن دو نفر از پله های سنگی بالا رفتم که در چوبی بزرگ که کنده کاری های عجیبی داشت روی پاشنه چرخید و یکی از لنگه هایش باز شد. دروغ بود اگر بگویم که استرس نداشتم، به خصوص حالا که می دیدم تعداد محافظان اینجا چند نفر است و من تنها هستم؛ گاهی اوقات از خودم تعجب می کردم!
چه طور جرئت کردم تنها بیایم؟ حماقت از این بیشتر؟
اما حالا برای این افکار دیر شده بود بنابراین همچنان با اعتماد به نفس ساختگی مسخره ام به راه رفتن ادامه دادم.
وارد ویلا شدم و نگاهی به سالن شیک و تمیز مقابلم انداختم، راه پله ی مارپیچی از سمت دیوار پایین آمده بود و کنار پله ها و مقابل در ورودی سه در مشکی رنگ قرار داشتند که روی هر کدام کدی نوشته شده بود علاوه بر این ها در سمت مقابل راه پله قفسه های مشبک باریک و فلزی قرار داشتند که از چند طبقه تشکیل شده بودند و روی هر طبقه سلاح های مختلفی قرار داشت.
یکی از قفسه ها کلا به انواع شمشیر ها مزین شده بود و در قفسه ی پشت سرش، انواع چاقو ها و کارد های جنگی قرار داشت. روی دیوار های اطراف این دو قفسه کمان های چوبی مدرن و قدیمی نصب شده بود.
همه و همه ی این نقش و نگار ها مرا به تعجب می انداخت که چه طور دفعه ی قبلی متوجه شان نشده ام؟
خودم جواب خودم را دادم:
_ اینقدر که حواست پیش پریناز بود جلوی پاتم نمی دیدی چه برسه به این چیزا!
پریناز؟ بله این دختر عامل حواس پرتی همیشگیم بود!
_چه چیزی توجه لرد تاریکی رو جلب کرده؟
به خودم آمدم و به سمت صدا برگشتم و مرد جوان بلند قدی را دیدم که اندام ورزیده اش در کت و شلوار مشکی رنگی قاب شده بود و با قدم های آرام اما شاهانه از پله ها پایین می آمد.
ابرویی بالا انداختم و با بی تفاوتی پرسیدم:
_ لرد تاریکی؟
آخرین پله را پایین آمد و در حالی که یک دستش در جیب شلوارش بودم، دست دیگرش را تکان داد.
romangram.com | @romangram_com