#ارباب_تاریکی_پارت_195
_ نمی دونم، خیابون چطور؟
انگار داشت دندان بر هم می سایید:
_ همین الان هرجا هستی برمی گردی خونه، تو یه فراری هستی اگه بگیرنت بیرون آوردنت کار من نیست!
انگار تازه یادم افتاد که شرایط یک آدم عادی را ندارم و فراری هستم قوز بالا قوز!
_بر نمی گردم توی گوشم عربده نکش مهرداد به اندازه کافی خسته هستم.
تن صدایش را آرام تر کرد:
_ برگرد پسر لجبازی نکن! الان وقتش نیست...
بین حرفش پریدم:
_ هیچ وقت، زمانش نیست!
بدون کلام اضافه ی دیگری تلفن را قطع کردم و در آرامش به صدای حرکت ماشین ها گوش سپردم؛ مسئولیت جان افراد زیادی با من بود و من اینجا چرت می زدم. شدیدا حس بی کفایتی داشتم!
دوباره موبایل را برداشتم و با زحمت شماره ی خانه ی پریناز را گرفتم؛ باید خدا را شکر می کردم که موبایل مهرداد رمز نداشت و البته این کمی هم شک بر انگیز بود. او آدمی نبود که تلفنش را جا بگذارد و رمزی برایش نگذاشته باشد، پس...
مهرداد: بهزاد؟ مرتیکه ی نفهم فقط دستم بهت برسه! خودم می کشمت.
_نقشه نکش داداش، البته چون هم خونیم بهت می گم داداش کجا می تونم با گروه سناتور قرار بذارم برای اتحاد و این چیزا؟
چند لحظه سکوت کرد و متفکر جواب داد:
_تنهایی خطرناکه!
با طعنه گفتم:
_خطرناک تر از یه فراری توی خیابونای تهران اونم این موقع روز؟
با قطع کردن تلفن چند دقیقه ی دیگر هم آنجا ماندم و بعد از اینکه کمی حالم بهتر شد دوباره استارت زدم، قبول این مقام و انجام وظایفش به انتخاب من نبود اما حالا که رهبر این گروه بودم باید نهایت تلاشم را می کردم؛ حتی اگر قلبی که در سینه ام بود، داشت از اندوه و غم منفجر می شد!
(سوم شخص)
نگهبان با دیدن ماشین مشکوکی که به در ویلا نزدیک می شد حواسش را جمع تر کرد. این دویست و شش مشکی از ماشین های کادری آن ها نبود پس متعلق به چه کسی بود؟
سریع از جا پرید و پلاکش را با سیستم داده های غیر قانونی خودشان مطابقت داد و تا بالا آمدن صفحه، با انگشتان دست راستش روی میز چوبی ضرب گرفت.
کامپیوتر صدای کوچکی داد و صفحه ی اطلاعات صاحب پلاک مقابلش شکل گرفت.
مهرداد شیخی، سی و هشت ساله و فرمانده ی اسبق بخشی از تکاوران پلیس ویژه.
برق از کله اش پرید و دوباره اطلاعات را مطابقت داد و وقتی که مطمئن شد با نهایت سرعت به سمت اتاق رییسش دوید و بدون در زدن داخل رفت.
_قربان، شخصی به نام مهرداد شیخی اومده اینجا ...
با دیدن چشم های بادامی و اندام تکیده ی اربابش، حرف در دهانش ماسید و به او خیره شد.
مرد چشم بادامی جوان، در حالی که از پنجره بیرون را نگاه می کرد و قهوه اش را با آرامش هم می زد به سمت نگهبان برگشت.
مرد: گفتی مهرداد شیخی؟ آدمی مثل اون چرا باید بی خبر بیاد اینجا وقتی که می دونه به خونش تشنه ام؟
رییس بعد از بررسی دوربین ها از روی لپ تاپش سر بلند کرد و رو به مرد جوان گفت:
_فکر نمی کنم راننده ی ماشین مهرداد باشه!
romangram.com | @romangram_com