#ارباب_تاریکی_پارت_198
بر خلاف دفعات قبل این بار لبخندش واقعی بود؛ واقعی، پلید و شیطانی!
دستش را جلو آورد تا با من دست بدهد:
_مگنس هستم، از دیدنت خوش حالم... قاتل پدرم.
پریناز
با بی حالی قاشق دیگری سوپ را بلعیدم و سعی کردم چشم هایم را باز نگه دارم. این مدت آن قدر ضعیف شده بودم که به زور مسافت اتاقم تا پذیرایی سنتیمان را آمدم.
مامان قاشق دیگری را جلو دهانم نگه داشت و گفت:
_بخور عزیزم، بخور گل دخترم.
با خستگی گفتم:
_نه مامان جان، دلم نمی کشه.
با دلخوری نگاهم کرد:
_ ضعیف شدی دختر جون بخور جون بگیری!
سرم را به طرفین تکان دادم و همین یک حرکت ساده هم کلی انرژی از من گرفت:
_ نمی تونم دستت درد نکنه مامان.
دهان باز کرد تا حرفی بزند که صدای مردانه ای مانع شد:
_ شما برو، من خوردم می دم به خوردش.
مهرداد در حالی که آستین پیراهن قهوه ای رنگش را بالا می زد به این سمت آمد و کنار من روی دو زانو نشست نه مهرداد که هر روز یک رنگ می پوشید، نه به بهزادی که لباس های تنش هم از پول دیگران بود!
بهزاد! حتی به یاد آوردن اسمش هم کافی بود تا دوباره یاد دیشب بیفتم و تک تک سلول هایم تمنای آغوشش را داشته باشد.
مامان با خوش حال بلند شد: _دستت درد نکنه مهرداد جان، راستی! از آقا بهزاد خبری نشده؟
مهرداد در حالی که داشت سوپ جو را با قاشق هم می زد جواب داد:
_ حالش خوبه، فقط در همین حد می دونم.
مامان سری تکان داد و بدون حرف دیگری از ما دور شد و به سمت اتاقش رفت؛ این دو روز آن قدر از من مراقبت کرده بود که می ترسیدم خودش مریض شود.
با قرار گرفتن قاق جلوی دهانم با تعجب به مهرداد نگاه کردم:
_ نگو که می خوای بهم غذا بدی!
لنگه ای از ابروهای پر پشتش را بالا انداخت:
_مگه از دست من غذا خوردن عیبی داره؟
با طعنه جواب دادم:
_ کم نه!
پوزخندی زد و قاشق را داخل بشقاب ریخت و غذا را کنار گذاشت:
_ از بهزاد نمی پرسی؟
مشکوک نگاهش کردم اما طبق معمول از چهره اش چیزی قابل خواندن نبود، با این حال می دانستم که حرف هایش را از روی برنامه می زند.
_باید بپرسم؟ چه دلیلی داره؟
romangram.com | @romangram_com