#ارباب_تاریکی_پارت_191
پریسا نگران گفت:
_ بهزاد؟ حالت خوبه؟
آب دهانم را به زور قورت دادم و با تمام توان باقی مانده ام گفتم: _تنهام بذار پریسا.
پریسا: اما...
_برو.
با بسته شدن در اتاق دوباره چشم هایم را باز کردم و نامه را ادامه دادم:
« بگذریم. می خوام برات چیز دیگه ای بگم، اتفاقایی که افتاد اینقدر طولانیه که یه کتابم براش کمه؛ اما الان وقتش رسیده که برات از نامردی بابات بگم، بابایی که توی آخرین روزای زندگی همسرش پیشش نیست!
بابایی که هنوز احتمالا زنده است و تو... پسرم باید تو انتقامم رو از بگیری.»
نفس هایم انگار نا منظم بودند، نمی دانستم. درک درستی از خودم و شرایطم نداشتم؛ تنها جمله ای که مدام در ذهنم تکرار می شد این بود که احتمالا باید پدری که تمام این مدت دنبالش می گشتم را هم از دست بدهم. با این وجود به خواندن ادامه دادم مرگ یک بار، شیون هم یک بار!
« از وقتی که خودم رو شناختم توی یه کاخ زندگی می کردم، البته نه توی خود کاخ!
انتهای باغ عریض و طویلی که از هر درخت میوه ای توش بود یه خونه ی کوچیک سرایداری وجود داشت. من اونجا زندگی می کردم! با پدر و مادر و خواهر و برادرم.
خواهرم توی سه سالگی سل گرفت، اما ارباب خونه اجازه نداد ببریمش پیش دکتر و دوا و درمونش کنیم. هنوزم که هنوزه، زجه ها و التماس های پدرم رو یادمه؛ یادمه که چطور به پای اون مرد از جنس سنگ افتاده بود و می خواست که جون دخترش رو نجات بده اما نشد که نشد!
خواهرم رفت و من موندم و برادری که روز به روز بیش تر از کینه و نفرت اون خونواده پر می شد، از همون نوجوونی ازاسم نامدارا متنفر بود. به خون اون خونواده تشنه بود و می خواست سر به تنشون نباشه! به خصوص تنها پسر اون خونواده، ولیعهد ضیاء الدین نامدار پدر بزرگت!»
بازدمم را بریده بریده بیرون دادم بدبختی در خاندان نامدار موروثی بود و به یک نسل قبل از من نمی رسید؛ بدبختی من قبل از اینکه پا به این جهان بگذارم رقم خورده بود. دقیقا از همان زمانی که خاله ام به دست پدر بزرگ پدریم کشته شد.
«فرزند خلف ضیاءالدین، پسری بود که هر دختری توی رویاهاش اون رو با اسب سفید تصور می کنه. یادمه اولین باری که توی حیاط خونه دیدمش، وقتی بود که سرگرم پهن کردن رخت های شسته شده روی طناب بودم اون من رو ندید و رفت اما من با نگاهم بدرقه اش کردم. همون موقع بود که برای اولین بار دل بسته ی یه مرد شدم دل بسته ی پدرت!
از اون به بعد هر روز اخبار جدید مربوط به اون رو از بقیه ی خدمتکارا می شنیدم و با علاقه پی می گرفتم، هر کلمه ای که از امیرعلی می شنیدم بیشتر مهرش به دلم می نشست. امیر علی فرق داشت! رفتارش دقیقا مثل یک خان زاده بود، اما همه از مهر و محبتش به اعضای خونه حرف می زدند. امیر علی بین دو برادر دیگه اش که هر دو توی دستگاه حکومت پهلوی بودند گیر کرده بود، این مرد اصلا فرق داشت! این رو زمانی فهمیدیم که دزدکی توی اتاقش رفتم و دست نوشته هاش رو خوندم. یه نیمچه سوادی برای خودم دست و پا کرده بودم و بخشی از نوشته هاش رو می فهمیدم اما بخشی رو هم نه. یک بار هم دقیقا سر همین فضولیم گیر افتادم و اون اولین باری بود که باهاش حرف زدم!
کل تنم ترس از این بود که به پدربزرگت بگه که من چی کار می کردم اما نگفت؛ در عوض ازم درمورد چه طور سواد داشتنم پرسید و حتی تشویقم کرد که بیشتر بخونم و بنویسم. پسرم باورت نمیشه اگه بهت بگم که بهم کتاب قرض داد تا بخونم!
عشق پدرت روز به روز توی دلم بیشتر می شد و من غافل بودم از اینکه این مرد درس خونده و تحصیل کرده دلش هیچ وقت به یه دختر خدمتکار بی چیز وابسته نمیشه!
من توی خواب خرگوشی بودم و اون دلبسته ی یه دختر از ما بهترون شده بود. شب عروسیشون شب مرگ من بود، نمی دونی چه قدر قربون صدقه ی قد و بالاش رفتم توی لباس دامادیش اما توی اون سور و شادی، من فقط خودم رو قایم کردم و اشک ریختم برای داماد شدن مردی که عاشقش بودم! من زودتر از اون دختر اجنبی خاطرش رو می خواستم، اختلاف سنی من و پدرت دو سال بود و اون دختر دوسال از من بزرگ تر، با این من امیر رو زودتر می شناختم؛ اما... از هر نظر که بگی اون دختر سرتر بود! فرنگ رفته بود و تحصیل کرده... نه مثل من!
چند ماه گذشت و توی بگیر و ببند های انقلابی، ضیاءالدین که از نجات دادن دو تا پسر ساواکیش ناامید شده بود، امیر علیش رو همراه همسرش مهرنوش فرستاد فرنگ.
انقلاب پیروز شد و کل خاندان نامدار به واسطه ی گند کاری هاشون اعدام شدند، برادرم سیاوش که وکیل دادگاه انقلاب بود به اندازه ی کافی انتقامش رو گرفته بود اما با فهمیدن این خبر که امیر علی و مهرنوش دارند بر می گردند براشون دندون تیز کرد و به نصیحت های منم توجهی نکرد. رفت پی امیر علی و در نهایت چوبشم خورد!
بالاخره امیرعلی رو دیدم، بعد از دو سال اونم وقتی که دیگه هیچ شباهتی به اون آدم قبلی نداشت. مرد شده بود و جا افتاده سنی نداشت، بیست ودو سالش بود اما داغ برادراش و پدرش پیرش کرده بود! تنها وارث خاندان نامدار برگشته بود تا انتقام بگیره و من این رو نفهمیدم.
بنای خواستگاری گذاشت و اینقدر رفت و اومد که پدر از دنیا بی خبر منم رضایت داد و منی که داشتم پر در می آوردم تا از خونه ی اجاره ای خودمون برم به اون کاخ، بی چون و چرا قبول کردم.
اما رسیدن به اون خونه تازه اول بدبختی هامون بود!
امیر علی از همون شب اول بهم گفت که برای چی من رو می خواد تعریف کرد که فهمیده برادرم چه بلایی سر خونوادش آورده و می خواد به وسیله ی من انتقام بگیره. اینارو همه وقتی گفت که زنش بودم ودستم به هیچ جایی بند نبود، ومن دوباره خدمتکار خونه ی نامدار شدم.
خیلی زود پسر اول نامدار به دنیا اومد، اسمش رو گذاشتند مهرداد به معنی زاده شده از عشق! من شدم له له ی اون! مهرداد نامدار روز به روز قد می کشید و بزرگ تر می شد و من روز به روز پیر تر و شکسته تر می شدم. از یک طرف اون عفریته عذابم می داد و از طرف دیگه فهمیدم که نازام!
اما پدرت راضی نشد، دوا و درمونم کرد؛ می گفت که می خواد ازم بچه داشته باشه و وقتی ازش پرسیدم چرا گفت می خواد بچه های خواهر سیاوش رو طوری بار بیاره که دقیقا شبیه برادر های خودش بشند. که مایه ی عذاب خانواده ی من بشند. که خودم و اون بچه ها زجر و درد بکشیم.
از اون به بعد بود که من هرکاری کردم تا بچه دار نشم، خودم درد می کشیدم و به خاطر عذابایی که اون زن بهم می داد ضعف اعصاب گرفته بودم اما نمی خواستم یه موجود پاک دیگه ای که هیچ گناهی نداشت هم اینطور عذاب بکشه ولی وای به روزی که امیر علی فهمید چی کار می کردم!
هنوزم که هنوزه، بعد از این همه سال از به یاد آوردن کتکی که از دستش خوردم دردم می گیره اصلا انگار نمی فهمید که من یه آدمم.
انگار کل دق و دلی این چند سال رو می خواست سر من خالی بکنه و کرد. اما عمق فاجعه وقتی بود که بعد از یک هفته توی بیمارستان به هوش اومدم؛ تازه اونجا بود که فهمیدم بدبختی واقعی چیه! من باردار شده بودم!»
romangram.com | @romangram_com