#ارباب_تاریکی_پارت_192

نامه را در دست مچاله کردم و با تمام توان پرتاب کردم و از روی تخت بلند شدم.

حالم دست خودم نبود؛ قلبم آن قدر تند می زد که انگار می خواست سینه ام را بشکافد؛ حالم بد بود، بدتر از هر وقت دیگر! شقیقه هایم نبض می زد و نفسم به سختی بالا می آمد کل تنم داغ بود و از گرمایی درونی می سوخت. حرارت و درد را با تک تک سلول هایم احساس می کردم.

این نامه قرار بود چه چیز را به من بگوید؟ اینکه چه قدر بدبختم؟

مگر بدبخت تر از این هم می شد؟

بعد از این همه سال بالاخره نامه ای از مادر فراموش شده ام دریافت کرده بودم و در آن نامه چه نوشته بود؟ داستان عشق یک طرفه ی مادرم به پدرم!

اما این نامه نه مادرم را به من برگرداند، نه پدرم را!

او چه با خودش فکر کرده بود که از من می خواست از پدرم انتقام بگیرم؟ در این زندگی چه کسی برایم مانده بود، که حالا باید از پدرم می گذشتم؟

موهایم را با تمام توان از ریشه کشیدم و محکم به صورت ملتحبم سیلی زدم!

این چه زندگی نکبت باری بود که داشتم؟

چرا هیچ چیز من مثل مردم عادی نبود؟ چرا پدر من باید بچه ای بخواهد که عذابش دهد؟ که او را یک جنایتکار بار بیاورد؟ که شکنجه گری برای مردم تربیت کند؟

و مادرم...

موجوداتی که همیشه در بحث عاشق بودن ردیف اول می نشستند!

چرا مادر من هر کاری کرده بود، تا بچه دار نشود؟ چرا هیچ کس مرا در این دنیا نمی خواست؟ چرا؟ چرا؟

با یک حرکت هر دو ادکلنی که روی میز آرایش پریسا بود را با تمام قدرت کنار زدم که محکم به در چوبی اتاق برخورد کرد و با صدای بلند شکست اما به جای اینکه شنیدن این صدا آرامم کند، وحشی ترم کرد. انگار جنونی داشتم که جز با شکستن و خرد کردن پایان نمی پذیرفت.

فریادی از اعماق سینه ام بیرون آمد و مشت راستم را محکم به آینه کوبیدم.

در حالی که نفس نفس می زدم و یک دستم را به میز تکیه داده بودم به تصویر هزار تکیه شده ی خودم در آینه نگاه کردم.

اشک درون چشم های آشفته ام را می دیدم و اجازه ی فرو ریختنشان را نمی دادم. تنها یک سوال بود که مثل خوره مغزم را می خورد و وجودم را تحلیل می برد.

چرا من؟

این را بار ها و بارها از خودم پرسیدم و در نهایت به یک نفر رسیدم؛ به یک نفری که برای همه تکیه گاه بود و برای من همیشه دشمن!

چشم هایم را محکم بستم با توان اندکی که داشتم زمزمه کردم

_خدایا؟ می شنوی؟ منم، بهزاد بدبختی که براش یه تقدیر پر از درد رقم زدی!

بیست و نه سال حرف نزدم اما حالا می خوام بدونم، چرا من؟ هان؟ چرا من؟ گناه من چی بود؟ من که به قول اون زن مثلا مادر، فقط یه بچه ی بی گناه و معصوم بودم! پس چرا اینقدر عذابم می دی؟ آخه چرا؟

سرم را بالا گرفتم و به سقف نگاه کردم؛ کجا بود؟ بالا؟ بالاتر از سقف؟ اصلا وقتی داشت که بخواهد به من گوش دهد؟ اصلا مرا می دید؟

سرم را دوباره پایین انداختم که در اتاق با شتاب باز شد و خیلی سریع صدای سراسیمه ی پریسا را شنیدم:

_بهزاد چی ش... وای خدا چی کار کردی؟

پوزخندی زدم و بی کلام با او که احتمالا حتی نمی شنید حرف زدم: می شنوی؟ می گه وای خدا، همه تورو صدا می کنند و تو به همه کمک می کنی الا من! یا بکش و تمومش کن یا کمکم کن، اگه واقعا برای همه هستی برای منم باش! التماست می کنم برای منم باش! برای گناهکاری که داره زیاد تر از ظرفیتش تحمل می کنه.

پریسا به سمتم آمد:

_ بهزاد چی شده؟ چی کار کردی با خودت؟

قبل از اینکه دستش به من بخورد خودم را با خشونت کنار کشیدم و دستم را از شکاف آینه بیرون کشیدم، که روی مچم خراش های عمیقی افتاد و خون از آن ها بیرون زد؛ اما چه اهمیتی داشت؟

پریسا با وحشت جیغ کشید:

_چی کار می کنی دیوونه؟

romangram.com | @romangram_com