#ارباب_تاریکی_پارت_190
نامطمئن به سمتش رفتم و با چشم های ریز شده به حرکات دستش نگاه کردم؛ دنبال چه بود که داشت به دیواره های کشو ضربه می زد و دست می کشید؟
کنارش ایستادم و به میز تکیه زدم: _پریسا دنبال چی داری می گردی؟
بدون اینکه سرش را بلند کند، با کلافگی گفت:
_ یه بسته با پست برای تو اومد اما پدرم بسته رو تحویل گرفت و خب... راستش بسته رو باز کرد اما...
سعی کردم شگفتی از این رفتار پریسا را فراموش کنم و فقط به مسئله ی اصلی بپردازم.
_اما چی؟ چرا درست حرف نمی زنی؟
بالاخره چیزی که می خواست را از ته کشو بیرون کشید و در حالی که نفس نفس می زد، نامه ای را به طرفم گرفت.
پریسا: من قبلش بسته رو باز کرده بودم این رو برات از توش در آوردم.
با تردید پاکت را از دستش گرفتم نه هیچ تمبری نه هیچ نام و نشانی! رنگ پاکت از کهنگی به زردی می زد و خیلی شکننده به نظر می رسید. کمی در دستم چرخاندمش اما چیزی دست گیرم نشد:
_توش چیه؟
شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:
_ نگاه نکردم؛ آخه روش نوشته فقط به دست تو باز بشه.
در حالی که به سمت تختش می رفتم و دنبال نوشته ای با متنی که او گفت می گشتم، طعنه زدم:
_چه قدر هم که شما به حقوق شخصی افراد احترام می ذارید!
با اجازه ای گفتم و روی تختش نشستم نامه را در دستم جابه جا کردم که نگاهم روی نوشته ی کمرنگ درش ثابت ماند.
« فقط به دست فرزندم، بهزاد باز شود »
با خواندن همین یک جمله انگار چیزی در قلبم زیر و رو شد حسی جدید شکوفا شد و مفهومی را درک کردم که تا امروز نمی دانستم!
بعد از سال ها بالاخره کسی مرا فرزندش خطاب کرده بود!
من بهزاد همیشه تنها!
انگشتم را لای در پاکت انداختم و رو به بالا پاره اش کردم به محض اینکه باز شد چند عکس کوچک از پاکت بیرون افتاد، سریع خم شدم و یکی از آن ها را برداشتم. پشت عکس تاریخی ذکر شده بود که بر اثر گذر زمان محو شده بود اما تصویر.
دو پسر بچه که در دو طرف زن زیبایی قرار داشتند، زنی با موهای مشکی براقی که تا روی کمرش رسیده بود و ابرهای کمانی و مرتب زیبایی داشت، اما هیچ کدام از این ها به اندازه ی چشم هایش تنم را نلرزاند.
آن دو پسر که به یقین من و شاهین در سن هفت یا هشت سالگی بودیم اما این زن...
چشم هایم نوید هویت شخصی را می داد که در آرزوهایم همیشه می خواستمش! این زن با این زمر های سبز و این حجم از شباهت به ما دو نفر... فقط می توانست، مادرمان باشد!
عکس را روی تخت گذاشتم و با عجله نامه را بیرون آوردم کاغذش آن قدر سست بود که بیم فرو ریختنش را داشتم.
« بهزاد جان، سلام
نمی دونم این نامه کی به دستت می رسه یا اصلا هیچ وقت به دستش میاری یا نه؛ حتی نمیدونم وقتی که بخونیش چه تصوری از من داری اصلا من رو به یاد داری یا نه؟
اما یک چیز رو خوب می دونم!
این نامه رو وقتی دارم برات می نویسم که چیزی به قطع شدن نفس هام نمونده، امروز درست سه سال و هجده روزه که از پیشم رفتی و خبری ازت ندارم. دارم از دوریت دق می کنم پسرکم و تو اینجا نیستی!
هر نفسی که می کشم می ترسم که فرصت دوباره دیدنت رو نداشته باشم و این ترسم درست تر از امید داشتن به دیدنته!
می ترسم، می ترسم وقتی بیای که من نباشم که ببینمت، که وقتی برسی که مادرت از ضعف اعصاب و تومور مغزی، مرده باشه!»
چشم هایم را بستم و نامه را در دستم تا کردم، کلاف محکمی در گلویم جمع می شد راه نفس را تنگ می کرد.
romangram.com | @romangram_com