#ارباب_تاریکی_پارت_189


_بگو.

گلویم را صاف کردم:

_ به نظر تو اونایی که می خواند دشمن من باشند کاملا رک و راست میان می گن که ما شمشیرو از رو بستیم؟ اصلا از کجا معلوم بخوان اعلام کنند؟

لب هایش را به طرفی کج کرد؛ از سمت جمعیت پچ پچی را شنیدم اما اهمیت ندادم، نا سلامتی رییس من بودم!

مهرداد: درست می گی، هدف من هم از برگزاری این مراسم این نیست!

از بین تمام افرادی که اونجا شرکت کنند، نهایتا یک یا دو نفر اعلام همکاری کنند که به اون ها هم اعتباری نیست افرادی که میان دو دسته اند؛ اونایی که اومدند تورو بسنجند و بشناسند، دوم اونایی که میان تا تورو از سر را بردارند.

_آها و من چرا باید این کارو بکنم؟ چرا بیام جایی که زنده بودنم تضمینی نداره؟

خیره نگاهم کرد:

_هیچ کس از یه آدم ترسو فرمان نمی بره! کم ترین چیزی که باید سرش ریسک کنی جونته.

با قاطعیت می توانم بگویم که در تمام عمرم هیچ وقت اینقدر قانع نشدم!

حرف های دیگری زده شد و بحث های دیگری کردند و در نهایت مکان مراسم که همان ویلای شمالی مهرداد بود گفته شد. در تمام این مدت من فقط سکوت کرده بودم و گوش می دادم. با خلوت شدن اطرافم به خودم آمدم و تازه آن موقع بود که فهمیدم جلسه تمام شده و تعداد کمی باقی مانده اند.

شانه ای بالا انداختم و خواستم از روی مبل بلند شوم، که دستی پشت شانه ام قرار گرفت و به پایین فشارش داد.

پریسا دستش را از روی شانه ام برداشت و کنارم نشست و با اخم گفت:

_باید بهم کمک کنی.

من که کاملا گیج شده بودم گفتم:

_چه کمکی؟

نفسش را با حرص بیرون داد و سرشش را پایین انداخت: بهزاد من هیچ وقت نخواستم بهت خیانت کنم.

با تعجب و شک گفتم:

_ منظورت چیه پریسا؟

سرش را بلند کرد و با چشم های اشکی نگاهم کرد:

_من یه اشتباه بزرگ کردم، همون چیزی که همه بهش می گن خیانت.

چشم هایم تا آخرین حد گشاد شده بود و حتی نمی دانستم چه بگویم.

با لکنت گفتم:

_ یع... یعنی چی؟

مستاصل به اطراف نگاه کرد و با تردید گفت:

_ باید یه چیزی نشونت بدم؛ دنبالم بیا.

قبل از اینکه اجازه ی گفتن حرفی را به من بدهد از روی مبل بلند شد و سراسیمه به سمت اتاق خودش که کنار اتاق پریناز بود رفت. مهرداد هنوز مشغول صحبت با چند نفر از همان مردان درشت هیکل بود و اثری از رسول دیده نمی شد. بدون جلب توجه، سریع از روی مبل بلند شدم و با قدم های بلند خودم را به اتاق رساندم.

در را آرام پشت سرم بستم و به سمت پریسا برگشتم:

_ چی شده دختر؟

مشغول زیر و رو کردن کشوهای میز تحریر بزرگ صورتی رنگش بود بر خلاف پریناز، چیدمان و طراحی اتاق او خیلی دخترانه و گرم بود!


romangram.com | @romangram_com