#ارباب_تاریکی_پارت_188
همزمان حس ترس و خشم خاموشی وجودم را فرا گرفت. ترس از اینکه فهمیده باشد دیشب چه اتفاقی افتاده و خشم از اینکه مرا یک مرد منحرف می پنداشت.
دهان باز کردم که جوابش را بدهم که صدای بلند امین مانع شد
امین: به به، رییس بالاخره شمارو دیدیم!
هر سه به سمت او که کیفش کوک بود برگشتیم با لبخندی بزرگی مقابلمان ایستاد و با خوش حالی گفت:
_ باید تبریک بگم نه؟
بدبختی مگر تبریک داشت؟ البته که نباید می گفت!
با دیدن سکوت من لبخندی محو شد و به سمت مهرداد برگشت:
_تقریبا همه جمع شدند، نمی خوای برنامه ات رو بهم بگی؟
کدام برنامه را می گفتند؟ طبق معمول من بی خبر بودم! قبل از اینکه بتوانم بپرسم مهرداد با جدیت گفت:
مهرداد: ترجیح می دم فقط یه بار بگمش اونم توی جمع.
رو به پدر پریناز گفت:
_ با اجازه حاج رسول.
پدر پریناز که تازه فهمیده بودم اسمش رسول است سرش را با ملایمت خم کرد:
_صاحب اختیاری پسر.
مهرداد بی توجه به ما دو نفر به سمت نشیمن رفت، رسول هم که از خدایش بود پشت سر او راه افتاد و دور شد.
امین نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:
_ تو می دونستی داداش مهردادی و نگفتی؟
با تعجب نگاهش کردم:
_ نه ولی خیلی جالبه که همه اینقدر زود خبر دار شدند!
جلوتر از او حرکت کردم، ضربه ای به شانه ام زد و با تک خنده گفت: _خودت خبر نداری پسر وگرنه خیلیا منتظرند که یه قدم برداری تا آمارت رو در بیارند.
با وارد شدن به نشیمن و دیدن من، جعیت را سکوت سنگینی فرا گرفت؛ نگاهی به دور تا دور دو نشیمن سنتی و مدرن که هر دو پر از آدم بودند انداختم.
بیشتر حاضران از بچه های پایگاه بودند و بقیه از افرادی که من نمی شناختم اما از قد و قواره و اندام ورزیده شان مشخص بود که به چه کاری مشغول اند. این وسط فقط دیدن باده و دو نفر از نگهبانانش در این جمعیت مرا متعجب کرد! هرچندکه نه خودش بنای خودنمایی گذاشته بود و نه محافظانش شنل به تن داشتند! نگاهم اطراف سالن چرخید و روی آرش ثابت ماند.
برخلاف من که مشتاق دیدارش بودم او چنین حسی نداشت.
با صدای مهرداد به خودم آمدم: _بشین بهزاد.
مطیعانه اطاعت کردم و روی نزدیک ترین مبل نشستم؛ از شانس خوب من به جای امین، رسول کنارم نشست و امین به طرف دیگر اتاق رفت.
مهرداد گلویش را صاف کرد و به حرف آمد:
_ همه می دونید په بعد از مدت خیلی طولانی بالاخره همون برگزیده ی سرهنگ آریا، استاد مرحوم ما پیدا شد. شاید اگه چند وقت پیش ایشون به دست سناتور کشته نمی شدند ما خیلی زودتر این کارارو انجام می دادیم اما حالا هم دیر نشده...
مکثی کرد تا تاثیر حرف هایش را ببیند، برادرم بر خلاف من سخنران خوبی بود در واقع هر دو برادرم سخن رانان خوبی بودند! اگر مردی پیدا شده بود که با زبانش پریناز را نرم کند حتما سخنران خوبی بود.
مهرداد: همه ی شمایی که اینجا هستید یعنی هم برگزیده رو به رسمیت شناختید و هم بهش کمک می کنید؛ با این حال این تعداد برای ما کافی نیست. از نظر من بهتره که یه جلسه ترتیب بدیم تا سران جمع بشند و موضع خودشون رو اعلام کنند اینکه طرف ما هستند یا... مقابل ما؟ خب، تا اینجا سوال نیست؟
از آنجایی که رسم سوال پرسیدن در جمع قاتلان و خلافکاران را نمی دانستم به رسم کلاس های دانشگاه پیش رفتم.
مهرداد که دست بالا رفته ی من را دید با تعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com