#ارباب_تاریکی_پارت_135
نفس عمیقی کشیدم و دوباره کمی از دیوار فاصله گرفتم. تنها نور اتاق مربوط به لامپ چهل ولتی کوچکی بود، که با سیم آسیب دیده ای وسط سقف اویزان شده بود، روشناییش کم بود اما آنقدر کفاف می داد که بتوانم قطرات خون خشک شده ی روی دیوار های تیره ی این زیر زمین نمور را ببینم.
صدای نکره و خشک امین بلند شد: _هیچ غلطی نمی تونی بکنی!
آرش خواست به سمت او خیز بردار که دست های بسته شده اش به میله باعث شد دوباره به عقب پرت شود و روی زمین بیفتد.
با خشم تهدید برای امین خط و نشان کشید:
_ بذار از این خراب شده بریم بیرون، بهت می فهمونم که چه غلطایی می تونم بکنم!
امین پوزخند صدا داری زد:
_اگه بری بیرون راننده رو که یادت نرفته؟
با به یاد آوردن صحنه ی متلاشی شدن مغز راننده ی ون، روی دیوار پلک هایم را محکم بهم فشردم و لب گزیدم. در این چند سال مرگ های زیادی دیده بود اما هیچ کدامشان اینطور عذاب آور نبود شاید چون تلفنی حرف زدن هیچ کدامشان با تنها دخترش را نشنیده بودم!
رایان با خشم گفت:
_ امیدوارم ریگی به کفشت نباشه. وگرنه حتی اگه ماهم کاری باهات نداشته باشیم مهرداد راحتت نمی ذاره.
امین خنده ی کوتاهی کرد و دندان های ردیف شده اش را به نمایش گذاشت، چروک های ریز همیشگی کنار چشمش بیشتر مشخص شد و مرا به این فکر انداخت که او از بهزاد بزرگ تر است. شاید همسن مهرداد یا کمی کوچک تر.
امین: واقعا چرا این قدر به بهزاد اهمیت میده؟ اصلا تا حالا بهش فکر کردید؟ یه دفعه پیداش کرد بعدم شد نگهبان تمام وقتش! اصلا این پسر چی داره که همه دنبالش اند؟ ها؟
_یه جو شجاعت یه ارزن مردونگی که توی وجود تو امثال تو نیست.
با ابروهای بالا رفته به سمت من برگشت و کمی روی زمین جا به جا شد:
_ کی از مردونگی و شجاعت حرف می زنه؟ یه زن فتنه گر که دائما دور و بر مردای پر قدرت می چرخه؟
خون در رگ هایم جوشید و مطمئنا اگر دست هایم به این میله ی عمودی چسبیده به دیوار وصل نبود، الان زبان این نامرد را از حلقش بیرون کشیده بودم.
آرش با خشم غرید:
_ یه دفعه، فقط یه دفعه دیگه تکرارش کن تا همین ساختمون رو روی سرت خراب کنم.
امین پوزخندی زد و با تمسخر نگاهم کرد:
_خاطر خواهات هم که زیادند چه وردی بلدی جادوگر؟
فریاد کشیدم:
_ خفه شو.
با صدای لنگی در زیر زمین نگاهمان به آن سمت کشیده شد.
در آهنی روی پاشنه چرخید و کامل باز شد و قامت بلند بهزاد در آستانه ی در نمایان شد. سرش پایین بود و مثل ما دست هایش بسته شد بود.
با دیدن دست دو زنی که بازو هایش را گرفته بودند، فکم قفل شد و اخم کردم. از آن بدتر خودش بود که اصلا توجهی به موقعیتش نداشت و حتی ذره ای از لمس شدنش توسط آن دو نفر ناراحت نبود! البته شاید هم عادت داشت به اینجور چیز ها.
اصلا من از این مرد چه می دانستم؟ خدا می دانست که چند دختر در زندگی گذشته اش بوده اند، برای پزشکی با قیافه و موقعیت او چیزی که زیاد بود زن و دختر آماده ی خدمت.
سرم را تکان دادم تا این افکار احمقانه را کنار بزنم. الان وقت فکر کردن به این چیز ها نبود.
آن دو نفر بعد از بستن دست هایش به میله ی عمودی که از سقف به زمین رسیده بود، از این اتاق کوچک بیرون رفتند و مارا با سکوت سنگینمان تنها گذاشتند.
بهزاد کمی جا به جا شد و خودش را بالا کشید اما فایده نداشت؛ بر خلاف ما، دست اورا با دستبند فلزی بسته بودند.
وقتی په از تقلا خسته شد بالاخره به دیوار چسبید و قفسه ی سینه اش از بیرون فرستادن بازدمش جا به جا شد.
romangram.com | @romangram_com