#ارباب_تاریکی_پارت_134
میروی دسته ی مبل مشتی زدم و با فریاد گفتم:
_چرا اینقدر نفهمی؟ دارم می گم خبر ندارم!
پوزخندی زد و از روی مبل بلند شد و به سمت تک پنجره ی اتاق رفت
باده: یه کم که زندانی باشی با خبر می شی.
به دو نفر محافطی که پشت سرم ایستاده بودند، اشاره کرد:
_ ببریدش زیر زمین پیش دوستاش.
هر دو بازویم اسیر دست دختر ها شد. برای من کاری نداشت ک از دستشان رها شوم اما در خطر بودن بقیه، باعث می شد مطیع شوم و همراهشان از اتاق بیرون بیایم.
باید راهی برای فرار پیدا می کردم حسی به من می گفت که همان جعبه ی کوچک کلید حل معماهای زندگیم است.
سوم شخص
_وضعیت پروازمون چیه؟
از آخرین باری که آزاد و بخشیده شده بود، مطیع تر شده بود.
با سری افتاده جواب داد:
_ برای فردا صبح پرواز داریم قربان.
فقط...
هر دو دست اربابش در جیب های شلوار گران قیمتش فرو رفت
_فقط چی؟
من و من کرد وبا اکراه گفت: شما مطمئنید که می خواید برگردید؟
نفسش را آه مانند بیرون داد:
_ بله.
بهزاد هرچقدر هم که توانمند باشه بازم ضعیفه، باید کسی باشه که ازش پشتیبانی کنه!
با ترس دوباره پرسید:
_ مشکلی به وجود نمیاره؟ بعد از این همه سال کنکاش توی گذشته...
_وقت انتقام رسیده عادل
پسرم رو ازم گرفتند و تموم این سالها زجر کشید، دیگه کافیه وقتشه که تاوان بدن.
روی گرفت و با خودش زمزمه کرد:
_هرچند که توی این انتقام خودمم آسیب ببینم..
پریناز
با دردی که در مچ دستم پیچید برای لحظه ای دست از تقلا کشیدم و از روی شانه ام نگاهی به دست های بسته شده ام انداختم.
رایان: فایده ای نداره پریناز؛ فقط خودت رو زخمی می کنی، اون بست اینطوری باز نمیشه!
آرش با کلافگی سرش را به دیوار سیمانی و کثیف پشت سرش کوبید:
_ وای امین، فقط دعا کن دستم باز نشه یه جای سالم توی تنت نمی ذارم.
romangram.com | @romangram_com