#ارباب_تاریکی_پارت_136

رایان با کلافگی گفت:

_اگه دم و بازدم های روح بخشت تموم شده بگو ببینیم توی چه حچلی افتادیم.

نگاه خسته اش را به رایان دوخت: _چی بگم؟ از بدبختیای جدید؟ از این معادله ی nمجهولی که روز به روز پیچیده تر می شه!

آرش با تمسخر گفت:

_ رفقا ممنون می شم، اگه در سطح سواد یه لیسانسه حرف بزنید!

بهزاد حتی به او نگاه هم نکرد و این عمق فاجعه را نشان می داد. چه شده بود که حتی شوخی های آرش هم تاثیر نداشت؟

_چی شده؟

نگاه خسته و غمگینش روی من افتاد:

_ یادته توی خونه ی سرهنگ آریا یه گاو صندوق بود؟

متفکر سر تکان دادم:

_ درش با اثر انگشت تو باز شد.

با سر تایید کرد:

_ اون جا یه جعبه پیدا کردیم، از شانس خوب و عالی من این دفعه موضوع بحث و مشکل همون جعبه ست!

نفسم را کلافه بیرون دادم و با اخم پرسیدم:

_ چرا؟

چشم هایش را بست و سرش را به دیوار سیمانی سرد تکیه داد:

_ حاوی یه سری اطلاعاته، نپرسید چی که خودمم نمی دونم.

سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. هر کسی قیافه ی متفکری به خودش گرفته بود و خیره به نقطه ای بود. این وسط تنها من بودم که چشم هایم حتی به اندازه ی میلی متری از هیبت مردانه اش تکان نمی خورد. توصیف او در این حالت اصلا سخت نبود.

در یک کلام می گویم، این مرد خسته بود!

امین سکوت را شکست؛ سکوت که نه انگار صوت را شکست! چرا صدای این مرد این قدر اذیتم می کرد؟

امین: اون جعبه الان کجاست؟

سیب گلوی بهزاد جا به جا شد:

_توی خونه ی اون خدا بیامرز پیداش کردیم اما مطمئنا الان اون جا نیست، وگرنه سراغ من نمی اومدند.

چرا امین بیخیال حرف زدن نمی شد؟

امین: چرا اون موقع اون جعبه رو نیاوردی؟ اصلا چرا گاو صندوق با اثر انگشت تو باز شد؟

بهزاد: نمی دونم.

امین: اون جعبه چیه؟ اصلا چرا می خوانش؟

سرش را بین دو دستش فشرد و با درد تکرار کرد:

_نمی دونم امین.

امین: چرا هر مشکل و ابهامی که توی این لجنزار وجود داره، به یه نحوی به تو ختم می شه؟

_نمی دونم.

romangram.com | @romangram_com