#ارباب_تاریکی_پارت_109
به کجای این دنیا بر می خورد اگر من کمی با دلم راه می آمدم و خوش می گذراندم؟
نگایه به پیست رقص کوچکی که کمی با ما فاصله داشت انداختم و دستم را از شانه اش تا روی کمرش پایین کشیدم. چشم های نگرانش از تعجب کاملا گرد شد و با حیرت گفت:
_داری چی کار می کنی؟
حلقه ی دور کمرش را سفت کردم و او را به خودم نزدیک کردم، سرم را کنار کردن پوشیده و گوش لختش بردم.
_ اینجا یه کلوبه پریناز، یا باید مست کنی یا اینکه برقصی. می خوای امشب وقتی که همراه من برای یه تحقیق اومدی مست باشی؟ یا، شایدم دلت بخواد برقصی؟
سرم را با آرامش کنار کشیدم اما این آرامش ساختهی حرکاتم بود. نه قلبی که با تمام توان در سینه ام می کوبید و قصد بیرون آمدن داشت. چرا حس می کردم تمام روح و روانم در بازی و جنگ با این چشم های قهوه ای لرزان است.
صدایش آرام و لرزان بود وبین این موسیقی تند به زور به گوش می رسید:
_ قرار ما این نبود!
لبخند شیطانی روی لبم نقش بست. اختیار زبانم دست خودم نبود و ندانستم چطور این حرف را زدم
_تو با مغز من قرار گذاشتی، اما دلیل اینکه الان توی بغلمی خواستهی قلبمه!
قفسهی سینهی جفتمان با شتاب بالا و پایین می شد؛ موزیک خارجی بلند تر شده بود و تندتر و همین برای بالا بردن هیجان من کافی بود.
قبل از اینکه بتوانم تصمیم عاقلانه ای بگیرم کمرش سفت تر گرفتم و او را به دنبال خودم به پیست رقص کشاندم.
پریناز
دلیل اینکه الان تو بغلمی خواستهی قلبمه.
خواستهی قلبم!
چرا با شنیدن همین یک جملهی ساده، تمام حس های لطیف و ناب دخترانه ام که با مرگ شاهین سرکوب شده بود دوباره طغیان کرد؟
در آغوش گرفتن من خواستهی قلبش بود؟ چرا این حرف را زد؟
گیج و گنگ بدون کلامی خودم را به او سپرده بودم و همراه با فشاری که دستش به کمرم وارد می کرد پاهایم را روی زمین می کشیدم و جلو می رفتم. تنم از حضور نزدیک او داغ شده بود.
این آغوش را می خواستم؟
البته که می خواستم اما...
مغزم دوباره به کار افتاد و از جادوی اغواکنندهی این مرد جان سالم بدر بردم.
دوباره یک مرد و دوباره هوس!
در چشم های او برخلاف همیشه هیچ پاکی و مظلومیتی دیده نمی شد، این مرد عاشق نبود! فقط داشت پی هوا و هوسش می رفت.
نفرت در وجودم زبانه گرفت و تنم دوباره گر گرفت اما اینبار از خشم!
همان طور که در آغوشش بودم سریع چرخیدم و با تمام قدرت ضربهی محکمی به شکمش زدم که بلافاصله کمرش خم شد.
خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با نفرت نگاهش کردم. اطرافمان خیلی شلوغ بود جمعیت مست و فارغ از درد هیچ توجهی به ما نداشتند؛ تاریکی و رقص نور هم مزید بر علت شده بود.
از شدت خشم نفس نفس می زدم جای دست های داغش هنوز روی شانه و کمرم بود و باعث نفرتم می شد، حالم از خودم و این لباس و هرچه که او لمس کرده بود بهم می خورد. اشک کم کم به چشم هایم هجوم آورد اما نریخت.
پاهایم به زمین چسبیده بود و خیره به مرد خم شدهی مقابلم بودم، مرد که نه نامرد!
یک دستش را روی شکمش گذاشت و سر بلند کرد.
با دیدن خون کنار دهانش برای لحظه ای از تعجب خشک شدم.
romangram.com | @romangram_com