#ارباب_تاریکی_پارت_110

یعنی این قدر ضربه ام محکم بود؟ این قدر که او خون بالا بیاورد؟

چشم های سبزش در تاریکی سالن می درخشید و صدای کر کننده‌ی موزیک سکوت بینمان را پر کرده بود. حالت ناشناسی در نگاهش بود که لحظه ای از کاری که کردم پشیمانم کرد، اما با به یاد آوردن رفتار غیر انسانیش دوباره خشمگین شدم.

با تاسف سر تکان دادم و از او روی گرفتم اما قدمی برنداشتم که مچ دستم اسیر دست مردانه اش شد. با خشم دست لرزانم را کنار کشیدم اما زور او به من می چربید.

ولی خشمی در تمام تنم زبانه می کشید نمی گذاشت چیزی مانع تصمیمم بشود . محکم تر از قبل دستم را کشیدم و کشیده شدن بهزاد را هم احساس کردم اما بی توجه به او راهم را باز کردم.

گیج بودم و نمی توانستم موقعیتم را بفهمم.

پاهایم بدون اختیار حرکت می کردند و هر از گاهی به یکی از بدن هایی که با ملودی تند، پیچ و تاب می خورد برخورد می کردم. سالن تاریک بود و به زور مسیر مقابلم را می دیدم؛ قلبم با شتاب به سینه ام می کوبید و فقط دوست داشتم گریه کنم، چه بلایی به سرم آمده بود؟

من آدم احساساتی نبودم اما این فکر که او می خواست از من سوء استفاده کند قلبم را می فشرد.

چرا کسی مرا به خاطر توانایی هایم قبول نداشت؟

انگار نسل مردانی مثل شاهین با مرگ او منقرض شده بود!

بالاخره نور پله های سالن را دیدم و به قدم هایم سرعت بخشیدم و با عجله به آن سمت حرکت کردم. پاشنه‌ی بلند کفش هایم پایم را اذیت می کرد.

پایم را روی اولین پله گذاشتم، که ضربه‌ی محکمی به شانه ام خورد و به دیوار پشت سرم برخورد کردم. نفسم برای لحظه ای رفت و بعد دوباره بالا آمد.

قبل از اینکه فرصتی برای هرعکس العملی پیدا کنم قامت بلند بهزاد روی سرم سایه انداخت و با فاصله‌ی خیلی کمی از من ایستاد.

_تو...

سرش را سریع پایین آورد و دقیقا زنانی که قلبم داشت از سینه ام بیرون می جهید مماس صورتم توقف کرد.

دهانم خشک شده بود و نمی توانستم حرفی بزنم، مغزم از حیرت قفل کرده بود.

احساس کردم مردی از پشت سر بهزاد نگاهی به ما انداخت و رفت.

گردنش را خیلی نرم حرکت داد و فاصله گرفت نفس نفس می زد و صورتش از درد جمع شده بود.

کنار گوشم گفت:

_ فهمیدند ما اینجاییم؛ روبروت، گوشه‌ی دیوار یه دوربینه نباید مطمئنشون کنیم که خود ماهستیم.

درکی از حرف هایش نداشتم، فقط نگاهم بین دهان خونی و چشم های غمگینش در گردش بود.

چرا آرام ایستاده بودم؟

آب دهانم را با صدا قورت دادم و به اجبار دهانم را نزدیک گوشش بردم:

_ از کجا فهمیدی؟

بهزاد: یه سریا دنبالمونند، وقتی رفتیم توی پیست رقص و بهم مشت زدی نزدیک شدند اما سریع عقب رفتند، اینجا خطرناکه!

گرمای تنش و نفس های داغش عذاب آور بود:

_ می شه یه کم بری عقب؟ حالم از نزدیک بودن به آدمایی مثل تو بهم می خوره.

چشمان سبز وحشیش غمگین و مظلوم شدند اما من دیگر گول نمی خوردم.

کمی فاصله گرفت اما هنوز هم هیکل درشتش جلوی دیدم را گرفته بود:

_من نمی خواستم اونطوری...

دستم را بالا آوردم و مانع از ادامه‌ی حرفش شدم:

_گفتی باورت کنم. اما اشتباه کردم، گول حرفات رو نمی خورم!

romangram.com | @romangram_com