#ارباب_تاریکی_پارت_108

داشتم چه غلطی می کردم؟ چرا اصلا چشم های او به نظر من زیبا می آمد؟

با اخم خودم را عقب کشیدم و گفتم:

_چرا باید بهت اعتماد کنم؟

او هم عقب کشید و گردنش را کج کرد:

_ اگه بخوام بهت آسییی بزنم با قدرتی که الان دارم می تونم اینکارو بکنم، در ضمن ما همین الانم تنهاییم هیچکس حرف من رو قبول نداره تو یک نفر باورم کن

باورش کنم؟

امتحانش ضرری نداشت، چشم هایش وحشی بود اما نگاهش پاک!

نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم:

_می رم خونه تا لباسم رو عوض کنم، وای به حالت اگه پاشی بیای بیرون!

با شیطنت ابرو بالا انداخت:

_ حالا قوت هست برای اینکه خدمت خونواده برسم؛ یه وقتی که قیافم درست و حسابی باشم حتما میام.

وای که این آدم چقدر پررو بود با غیظ نگاه از او گرفتم دوباره حرکت کردم.

بهزاد

رقص نور، تاریکی، بوی الکل و دود!

هنوز هم مثل دفعه‌ی قبل که با معین آمده بودیم فضای زیر زمین ویلای کیا شلوغ بود.

وقتی که امروز عصر امین برایم دعوت نامه را آورد اطمینان پیدا کردم که اینجا یک کلوب است نه یک مهمانی فامیلی، کیا به معین دروغ گفته بود؛ اصلا شاید خود معین هم در جریان بود؟

خودم را به پریناز نزدیک تر کردم و بازویش را در دست گرفت. با خشم نگاهم کرد و خواست خودش را کنار بکشد که اجازه ندادم و بیشتر به خودم نزدیکش کردم. سرم را کنار گوشش بردم و زمزمه کردم: _اینجا به نفعته که به من نزدیک باشی خانم.

دندان روی هم سایید و از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد:

_ وای به حالت اگه حماقتی بکنی!

توی گلو خندیدم و سرم را زیر لبه‌ی کلاهش بردم:

_ هنوز سردی اسلحت روی پیشونیم هست، می دونم دست به تیرت خوبه جای نگرانی نیست!

دستم را دور شانه های ظریفش حلقه کردم و نگذاشتم دور شود. کلافگیش را احساس می کردم اما لباسش کاملا پوشیده بود، بر خلاف بقیه‌ی مردمی که اینجا بودند.

از بین جمعیت عبور کردیم؛ می دانستم صدای موزیک آزارش می دهد چون صورتش جمع شده بود اما چاره ای نداشتیم موهایش را زیر کلاه دور لبه ای که روی سرش گذاشته بود، پنهان کرده بود. این دختر چقدر حسود بود! چه می شد اگر اجازه دهد کمی از طراوت و زیبایی آن خرمن بلوطی رنگ نصیب من شود؟

با بالا آمدن سرش حواسم متوجه او شد و گوشم را نزدیک دهانش بردم:

_ عیبی نداره که گریمت رو پاک کردی؟ می خوایم الان چی کار کنیم؟

برخلاف پریسا صدای او نه تنها باعث خارش گردن و گوشم نمی شد، بلکه به طرز شگفت آوری برخورد نفس های داغش به پوستم دلچست بود.

تپش های قلبم دوباره و به وسیله‌ی این دختر نا منظم شده بود! در حقیقت اصلا نفهمیدم چه گفت و چه باید جوابش را بدهم؟

با فشاری که به شانه ام آورد به خودم آمدم و مستقیم به تیله هایش خیره شدم.

پریناز: چرا وایسادی؟

تازه حواسم جمع شد و متوجه موقعیتمان شدم.

وسط سالن ایستاده بودیم و یک دست من دور شانه های او حلقه بود و یک دست او روی بازوی من.

romangram.com | @romangram_com