#ارباب_صدایم_کن_پارت_192


چیزی یادم نمیومد شروع کردم به گشتن ولی بی فایده بود.

نا امید از اتاق بیرون زدم که با صنم روبه رو شدم.

با دیدنم پوزخندی زد وگفت: خیلی خوش شانسی که دوباره پات به این خونه باز شده.....

- جای تو رو اینجا تنگ نکرده بودم در ضمن از خوش شانسی نیست که اینجام بلکه خواسته ی خودمه.

- نه هنوزم همون زبون درازو داری ......

- من هلما نیستم که به راحتی سرشو زیر آب کنین من سلنام...

لبخندی به چهره ی عصبیش زدم وگفتم: در ضمن اینو باید بگم که دنبال خونه باشید چون یا جای من اینجاست یا جای شما....

وارد اتاقم شدم ودرو بستم از حالا باید مواظب باشم چون این آدما تا زهرشو نمیر یختن دست بردار نبودن.

قسمت نود وسوم

سلنا

یک هفته بعد

-------------------------

تقه ای به در خورد و متقابل آن در باز شد و نارگل توی چارچوب در ایستاد.

لبخندی بهش زدم و گفتم:کاری داشتی؟

سینی که دستش بود رو روی میز گذاشت و گفت:برات قهوه آوردم.

-ممنون.

کتابی که دستم بود رو بستم و به چهره ی مضطربش نگاه کردم:چیزی شده ؟

دستای لرزونشو عقب برد و گفت:نه...من کار دارم میتونم برم؟

-باشه اشکالی نداره برو.


romangram.com | @romangram_com